سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391
بعد التحریر 3
می گویم ناشناخته، چون "ناشناخته" هم مثل "خوب" معنای معینی ندارد. ما انسانها همان "چیز"های ناشناخته ای هستیم که نه در ذات و نه در صفات درتعریف معینی نمی گنجیم. این حس ناشناخته سرشار کودکی مثل یک اتاق تاریک است. توی اتاق تاریک همه چیز هست. واقعیت ، توهم ، بد ، خوب... توی ناشناخته هم همه چیز هست.
نمی دانم این فکر کردن ها کی تمام می شود؟ برای تبریک سال بعد!
به هر حال سال جدید بعد از چهل و هشت روز مبارک !
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
بعد التحریر 2 برای مطلب قبلی
سال خوبی داشته باشید(راستش هر وقت به این کلمه خوب فکر می کنم، حالم بد می شود.خوب مثل یک دریا یا مثل یک اقیانوس پر از حس بازگشتن به گذشته هاست، فرض کنید توان آن را داشته باشید که شادی یک بچه را دقیق اندازه بگیرید و بفهمید که در یک موقعیت خاص زمانی و مکانی بالاترین میزان اندازه گیری شده خوشحالی برای او به خاطر داشتن یک(فقط یک ) لواشک یا یک تیله شیشه ای باشد. حالا تصور کنید که در همان لحظه (اندازه گیری) یک آسمان پر از لواشک یا تیله داشته باشید. "خوب" برای من همان اقیانوس پر از تیله های شیشه ای است که هر وقت برای کسی آرزو می کنم، هر کدامشان مملو از احساست ناشناخته کودکی است. می گویم حس ناشناخته چون ... ادامه دارد).
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
انسان مثل یک چیز ناشناخته است.
- از یک طرف خیلی دلم می خواسته و می خواهد که داستان بنویسم، درباره داستان بنویسم و درباره خودم (به این دلیل که فکر نمی کنم بتوانم خودم را از داستان جداکنم(در این باره تقریبا مطمئم(می گویند کلمات ادم ها را که تحلیل کنید می فهمید چه شخصیتی دارند.حالا ببینید من چقدر فکر می کنم؟))).
- از طرف دیگر باز هم فکر می کنم (!)باید خیلی حساب شده حرف زد و نوشت . پس نمی دانم چطور باید بنویسم .حتی نمی دانم چطور باید بنویسم که دلم می خواهد بنویسم و بگویم اما نمی توانم.
از طرف دیگر دیگر می خواستم بگویم که انسان مثل(منشور، دفتر محرمانه یا حتی سیاچاله؟ است) .. نمی دانم چیست، که فقط قسمتی از درونیاتش بیرون نفوذ می کند.
از طرف دیگر دیگر دیگر به این نتیجه رسیدم که اصلا چه نیازی هست که با این همه پیچیدگی و سختی اینها را گفت، مردم بدون دانستن اینها هم سالها زندگی کرده اند و هیچ اتفاقی هم نیفتاده.(حتما باید اتفاقی می افتاد؟).
بعد التحریر: خوش به حال آدم های با سواد(منظور عالم است). می گویند هر چقدر سواد آدم بیشتر باشد ساده تر حرف می زند.
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
دو داستان جدید
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
داستان تابلویی از یک اتو
تابلويي از يك اتو
نوشته : هاروكي موراكامي
ترجمه :محمود مرادي
چند دقيقه قبل از نيمه شب بود و يونيكو داشت تلويزيون تماشا ميكرد كه تلفن زنگ زد .كيسوكه با چشمان نيمه باز و هدفون روي گوش ،يك گوشه اتاق نشسته بود و در حاليكه سرش را به عقب و جلو تكان مي داد، انگشتانش بلندش را روي سيم هاي گيتار برقي به حركت در مي آورد .داشت قطعه تندي را تمرين مي كرد و اصلاً حواسش نبود كه تلفن زنگ مي زند . يونيكو گوشي را برداشت .
مياكه با لهجه اوزاكايي تودماغي اش پرسيد : بيدارت كردم ؟
يونيكو گفت : نه . هنوز بيداريم.
- من توي ساحلم . بايد اين همه چوبو ببيني . اين دفعه مي تونيم يه اتيش بزرگ درست كنيم . مي توني بياي ؟
يونيكو گفت : حتماً. بزار لباسامو عوض كنم . تا ده دقيقه اونجام .ساق پوشيد و از روي آن يك شلوار جين و از رو هم يك ژاكت يقه اسكي پوشيد . پاكت سيگار را داخل جيب كت پشمي اش چپاند . كيف جيبي ،كبريت و جاكليدي اش را برداشت. با پا به پشت كيسوكه سقلمه اي زد . كيسوكه هدفون را برداشت .
يونيكو گفت : من ميرم ساحل آتيش روشن كنيم .
كيسوكه با اخم پرسيد : بازم مياكه ؟ حتماً داري شوخي مي كني ؟ الان وسط زمستونه . ساعت دوازده نصف شبه.اون وقت تو ميري كه آتيش روشن كني ؟
- آره . تو مجبور نيستي بياي . خودم ميرم .
كيسوكه گفت : نه ميام . بزار يه دقيقه لباسامو عوض كنم .
كيسوكه دستگاه آمپلي فاير را خاموش كرد . روي زير شلواري اش شلوار پوشيد و يك ژاكت كركي كه زيپ آن را تا روي چانه بالا كشيد . يونيكو شالي دور گردنش پيچيد و يك كلاه بافتني به سر گذاشت .وقتي راه ساحل را درپيش گرفتند كيسوكه گفت : شماها ديوونه اين .مگه آتيش چه چيز جالبي داره ؟
شب سردي بود . اما اصلاً باد نمي وزيد و كلماتي كه از دهان آنان خارج مي شد منجمد مي شد و در هوا معلق مي ماند .
يونيكو گفت : آهنگ هاي پيرل جم چي داره ؟ فقط يه عالمه سر و صدا .
كيسوكه گفت : پيرل جم توي دنيا ميليون ها نفر طرفدار داره .
يونيكو گفت : آتيش هم پنج هزار سال توي دنيا طرفدار داشته .
كيسوكه پرسيد: تو یه چیزیت میشه .
- مردم تا مدت ها بعد از اين كه پيرل جم از بين رفت ، آتيش روشن مي كنن.
- تو هم یه چیزیت میشه .
- كيسوكه دست راستش را از جيب بيرون آورد و آن را روي شانه يونيكو گذاشت و گفت :
مسئله اينجاست كه من هيچ كار لعنتي ندارم كه پنج هزار سال قبل از اين يا بعد از اين بكنم .هيچ كاري . هيچ چيز . الانه كه برام مهمه . كي ميدونه دنيا كي به آخر ميرسه ؟ كي ميتونه به فكر آينده باشه ؟ چيزي كه مهمه اينه كه ميتونم الان شكمم رو سير كنم يا نه . اون هم ،همين الان . درسته ؟
آنها پله ها را تا بالاي موج شكن بالا رفتند مياكه پائين ،سر جاي هميشگي اش در ساحل بود . چوب هاي آب آورده را از هر شكل و اندازه جمع مي كرد و تل هيزم مرتبي مي ساخت . معلوم بود كه يكي از كنده هاي بزرگ را با زحمت زيادي آنجا كشانده بود . نور ماه خط ساحل را همانند تيغه تيز شمشيري ساخته بود. و امواج زمستاني كه روي ماسه ها مي ريخت به نحو غريبي فرو مي خفت . مياكه تنها توي ساحل بود .
مياكه در حاليكه نفس اش را به شكل بخار سفيدي بيرون مي داد گفت: خوبه. ها ؟
يونيكو گفت : باور نكردنيه .
- هر چند وقت يه بار اين اتفاق مي افته . يادت هست كه يه طوفان اومد با موج هاي بزرگ . تازگي ها مي تونم از روي صدا بفهمم كه مثلا امروزممکنه آب چوب خيلي زيادي بياره.
كيسوكه در حاليكه دست هايش را به هم مي ماليد گفت : بسه . بسه. ما مي دونيم كه تو چقدر خوبي . حالا بزار گرم بشيم . سرماي لعنتي تخماي آدم رو هم منجمد مي كنه .
- هي سخت نگير بايد از راهش وارد بشي . اول بايد نقشه بريزي . بعد كه همه چيز رو براه شد . همه چيز طبق برنامه پيش ميره و آروم روشنش مي كني . نبايد عجله كني ."گداي صبور بالاخره روزيش رو بدست مياره "
كيسوكه گفت :آره روسپی صبور هم بالاخره روزيش رو بدست مياره .
مياكه سري تكان داد و گفت :بس كن . تو خيلي جوون تر از اوني كه دائم از اين جوك هاي بي ارزش بگي.
مياكه در روي هم چيدن كنده هاي بزرگ و خرده چوب هاي كوچك مهارت زيادي به خرج داده بود . تا توده هيزم شبيه مجسمه هاي مدرن شده بود . چند قدم به عقب برداشت و با دقت به شكلي كه ساخته بود نگاه كرد . بعضي از قطعه چوب ها را جا به جا كرد و به سمت ديگر چرخيد تا نگاه ديگري به آن بيندازد . مثل هميشه تنها كاري كه بايد انجام مي داد اين بود كه به نحوه تركيب چوب ها نگاه كند تا ظريف ترين حركات شعله هائي را كه بلند مي شد در ذهنش پديد آيد. مثل مجسمه سازي كه مي تواند حالت پيكره اي را كه در توده اي از سنگ پنهان است تصور كند .
مدت زماني گذشت و هنگاميكه همه چيز باب طبع او در آمد سري تكان داد و انگار كه با خودش سخن بگويد گفت : خودشه . كامله .بعد ورق هاي روز نامه اي را كه همراه آورده بود لوله كرد و در ميان شكاف پائين توده هيزم فرو كرد و با يك فندك سيگار پلاستيكي آتش زد . يونيكو سيگارش را از جيب بيرون آورد و يكي از آنها راگيراند و كبريت كشيد . چشمانش را تنگ كرد و به پشت خميده و سر طاس مياكه خيره شد . اين همان لحظه نفس گير كل اين ماجرا بود . آيا آتش خواهد گرفت و آيا شعله هاي بلند آن به هوا بر خواهد خاست ؟
آن سه در سكوت به كوهه هيزم خيره شدند . ورقه هاي روز نامه آتش گرفت و براي لحظه اي شعله هاي لرزان از آن برخاست . شعله ها ضعيف شد و به خاموشي گرائيد و پس از آن ديگر اتفاقي نيفتاد. يونيكو فکر کرد که: همه چيز خراب شد . هيزم ها خيس تر از آني بوده كه به نظر مي رسيد .داشت كم كم نا اميد مي شد كه باريكه اي از دود سفيد از تل هيزم برخاست و چون بادي نبود تا آن را پراكنده كند، همچون رشته اي بدون انقطاع مستقيماً به آسمان رفت . جايي داخل هيزم ها حتماً آتش گرفته بود . اما هنوز هيچ خبري از شعله ها نبود . هيچ كس حرفي نمي زد حتي كيسوكه پر حرف دستانش را در جيب كتش فرو كرده بود و سخت سكوت كرده بود .مياكه روي ماسه ها نشست . يونيكو سيگاردر دست ، دست ها را روي سينه گذاشته بود و هراز گاهي مثل آنكه يادش بيايدکه سيگار آنجاست ، به سيگارش پك مي زد.
مثل هميشه يونيكو به ياد داستان "برافروختن آتش " جك لندن افتاد . داستان درباره مردي كه در سرزمين هاي پر برف آلاسكا سفر مي كرد، و تلاش هايش براي افروختن آتش، بود. خورشيد داشت غروب مي كرد . اگر نمي توانست آتش را روشن كند ،يخ مي زد و مي مرد . يونيكو داستان زياد نخوانده بود . اما آن داستان كوتاه را از زمانيكه معلمشان آن را به عنوان موضوع انشای تعطيلات تابستاني سال اول دبيرستان به او داده بود بار ها و بار ها خوانده بود . هنگام خواندن داستان صحنه هاي آن به روشني در ذهنش شكل مي گرفت و او مي توانست ترس و اميد و ياس مرد را مثل آنكه ترس و اميد و ياس خودش باشد حس كند و مي توانست تپش قلب مرد را كه با مرگ دست به گريبان بود حس كند .و مهمتر از همه اين بود كه مرد در ارزوي مرگ بود . يونيكو نمي توانست بگويد چگونه . اما اين را از همان اول مي دانست . مرگ در واقع همان چيزي بود كه مرد مي خواست . او مي دانست كه سرانجام مناسب براي او همين است . اما بايد با تمام توان مبارزه مي كرد . او بايد با آن دشمن سرسخت مبارزه مي كرد تا زنده بماند و آنچه كه يونيكو را متاثر مي كرد . اين تضاد عميق بود .
دبير اين ديدگاه او را مسخره كرد "مرگ همون چيزيه كه مرد مي خواد . اين عقيده برام تازه است .عجيبه . بايد بگم که كاملاً بكره " دبير نوشته هاي او را با صداي بلند در كلاس خواند و همه خنديدند.اما يونيكو مي دانست كه همه آنها در اشتباهند . اگر اين چنين نبود ،پايان داستان چطور مي توانست چنين زيبا و دلنشین باشد .
كيسوكه به خود جرات داد و گفت : ببینم آقاي مياكه فكر نمي كني كه آتيش خاموش شده باشه ؟
- نگران نباش ،آتيش ميگيره . كم كم مي خواد شعله ور بشه . ببين چطور دود مي كنه. شنيدي كه ميگن هر جا دود باشه آتيش هم هست.
- خب شنيدي كه يه چيز ديگه هم هست كه ميگن هر جا حال باشه حال کردن هم هست .
- ببینم تو هميشه اينجوري صحبت مي كني ؟
- نه .خب بگو ببينم چطور ميتوني اينقدر مطمئن باشي كه آتيش خاموش نشده ؟
- مي دونم. مي خواد آتيش بگيره .
- چطوري اين هنر رو به دست آوردي آقاي مياكه ؟
- من بهش نميگم هنر. من موقعي اينا رو ياد گرفتم كه پيشاهنگ بودم . وقتي پيشاهنگ باشی ، چه دوست داشته باشي يا نه همه چيز رو درباره آتيش روشن كردن ياد مي گيري .البته همه اش اين نيست . يه كمي هم استعداد دارم . نمي خوام خودنمايي كنم ولي در مورد آتيش روشن كردن من استعداد خاصي دارم كه خيلي از مردم عادي ندارن .
- بايد بهت تبريك بگم . اما فكر نمي كنم با اين استعدادت بتوني پولي هم دربياري ؟
مياكه با خنده گفت : نه . نمي تونم.
همانطور كه مياكه پيش بيني كرده بود ، شعله هاي كوچكي همراه با صداي ترق و تروق ضعيفي در ميان توده هيزم سو سو زد . يونيكو نفسي طولاني را كه در سينه حبس كرده بود بيرون داد . حالا ديگر جاي نگراني نبود .آتش آنها روشن شده بود . آنان در برابر شعله هاي نوخاسته دستانشان را دراز كردند و تا لحظاتي بعد و زمانيكه شعله ها ذره ذره نيرو مي گرفتند ،كاري جز تماشا كردن نداشتند . يونيكو مي انديشيد كه حتما مردمان پنج هزار سال پيش هم زمانيكه دستانشان را به طرف شعله ها مي گرفته اند چنين احساسي داشته اند .
كيسوكه مثل آنكه ناگهان فكري به ذهنش خطور كرده باشد با لحن بشاشي گفت : مياكه !من فهميدم كه تو اهل كوب اي . آشنايي، چيزي، توي زلزله ماه قبل كانزائي نداشتي ؟
مياكه گفت :مطمئن نيستم . سال هاست كه ديگه با كوب ارتباطي ندارم .
- سال ها ! ولي حتما لهجه کانزائيت رو از دست ندادي ؟
- اينو خودم نمي تونم بگم .
كيسوكه با لهجه كانزائي اغراق شده اي گفت : من كه ميگم داري شوخي مي كني.
- ببر صداتو كيسوكه . تنها چيزي كه نمي خوام بشنوم اينه كه يه احمق ايباراگي با من به لهجه من در آوردي كانزائي حرف بزنه . شما دهاتياي غربي بهتره گورتونو گم كنين و فقط تو بيكاری با موتورهاتون اينور و اونور پرسه بزنين .
كيسوكه گفت : وايسا .نمي خواستم ناراحتت كنم . تو آدم خيلي آرومي به نظر مياي اما خيلي بد دهني . تازه اونجائي هم كه گفتي ایباراكيه نه ايبارا گي . تنها كاري هم كه شما كانزائي ها بلدين اينه كه به همين راحتي ما دهاتيا رو تحقير كنين . من تسليمم . اما جدي كسي صدمه نديده . حتماً بايد كسي رو توي كوب بشناسي.اخبار تلويزيون رو ديدي ؟
مياكه گفت : بيا موضوع بحث رو عوض كنيم . ويسكي مي خوري؟
- حتما .
- يون ؟
يونيكو گفت : فقط يه ذره.
مياكه بطري فلزي كوچكي را از جيب ژاكت چرمي اش بيرون آورد و آن را به كيسوكه داد . كيسوكه در آن را باز كرد و بدون آنكه لب هايش به دهانه بطري بخورد مقداري از ويسكي را به دهان اش سرازير كرد . ويسكي را فرو داد و نفس تندي كشيد و گفت : عاليه ، مالت خالص بيست و يه ساله ست .معركه ست .مي توني صداي غرش دريا و فرشته هاي اسكاتلندي رو بشنوي .
- بس كن كيسوكه اين ارزونترين چيزيه كه ميشه خريد.
نوبت يونيكو رسيد ،او بطري را از كيسوكه گرفت . ذره اي داخل در بطري ريخت وجرعه هاي كوچكي از آن نوشيد. صورتش را در هم كشيد. اما گرماي خاص پائين رفتن مايع ازگلو تا معده اش را دنبال كرد. درون بدنش كمي گرم شد . بعد مياكه به ارامي نوشيد و كيسوكه در پي او جرعه ديگري نوشيد . زمانيكه بطري داشت دست به دست مي شد بر بلندي و اندازه آتش افزوده مي شد . نه يك باره بلكه به صورتي تدريجي و مرحله به مرحله. و اين عالي ترين چيزي بود كه در آتش هايی که میاکه روشن می کرد، وجود داشت . انتشار شعله ها آرام آرام و ملايم بود . مثل مغازله اي عاشقانه . نه چيز خشني در آن وجود داشت و نه عجله اي و تنها هدف آن گرم كردن دل ها بود . يونيكو در مقابل آتش زياد سخن نمي گفت . و به سختي حركت مي كرد . شعله ها همه چيز را در سكوت در خود فرو مي پذيرفت . همه آنها را مي نوشيد . مي فهميد و مي بخشيد . و يونيكو مي انديشيد كه يك خانواده ، خانواده اي حقيقي احتمالاً چنين چيزي می توانست باشد. .
يونيكو در ماه مي سومين سال دبيرستان به اين شهر آمده بود و با دفتر چه حساب بانكي و مهر پدرش سيصد هزار ين از بانك برداشته بود . همه لباس هايي را كه مي توانست در يك كيف بوستونی چپانده بود و از خانه فرار كرده بود. از قطاري به قطار ديگر سوار شده بود تا آنكه تصادفاً در راه توكوروزاوا به اين نقطه ساحلي در استان ايباراكي رسيده بود . به شهري كه هرگز در عمرش نام آن را هم نشنيده بود. در بنگاهي روبروي ايستگاه ، آپارتماني تك خوابه پيدا كرده بود و هفته بعد در يك خوارو بار فروشي نزديك بزرگراه ساحلي كاري گرفته بود و براي مادرش نوشته بود : نگران من نباشيد و لطفاً دنبالم نگرديد .من خوبم .
از مدرسه كسل شده بود و نمي توانست پدر را تحمل كند . وقتي كه كوچك بود به خوبي با او كنار مي آمد .توي تعطيلات آخر هفته و روز هاي تعطيل انها با هم خيلي جاها رفته بودند و يونيكو زمانيكه دست در دست پدر در خيابان راه مي رفت احساس قدرت و غرور مي كرد . اما زمانيكه در پايان دوره راهنمائي عادت ماهيانه اش شروع شد و علائم بلوغ در او ظاهر شد و سينه هايش شروع به رشد كرد، پدر جور ديگري به او نگاه مي كرد و زمانيكه سال سوم متوسطه بود و قد او از صد و هفتاد و شش گذشت ،ديگر اصلاً با پدر حرف نمي زد .
علاوه براين، نمره هائي كه مي گرفت چندان تعريفي نداشت . سال هاي آخر هم كه وارد دبيرستان شد ه بود موقع فارغ التحصيلي ،شمردن جايگاهش از ميان شاگرد آخر هاي كلاس راحت تر بود و زورکی داشت درس مي خواند . نمي شد گفت كه او كودن بود .فقط نمي توانست تمر كز كند . هيچ وقت نمي توانست چيزي را كه شروع كرده بود به آخر برساند . وقتي سعي مي كرد تمركز كند، سرش به شدت درد مي گرفت . نفس كشيدن برايش مشكل مي شد و ضرباهنگ قلبش نامنظم مي شد . مدرسه رفتن براي او یک شكنجه كامل بود .
پس از اقامت در اين شهر طولي نكشيد كه با كيسوكه آشنا شد . كيسوكه دوسال از او بزرگتر بود و موج سوار فوق العاده اي بود . كيسوكه بلند قد بود ،موهايش را خرمائي رنگ كرده بود و دندان هاي مرتب قشنگي داشت . كيسوكه به خاطر موج هاي خوب ايباراكي آنجا آمده بود و يك گروه موسيقي راك را با دوستانش راه انداخته بود . در يك كالج نيمه خصوصي ثبت نام كرده بود . اما به ندرت آنجا مي رفت و اميد فارغ التحصيلي اش صفر بود . پدر و مادر او مغازه شيريني فروشي آبرو مندي در شهر ميتو داشتند و كيسوكه نيز به عنوان آخرين راه مي توانست پيشه خانوادگي را برگزيند اما او اصلا ً قصد سر و سامان گرفتن و كار به عنوان مالك يك شيريني فروشي را نداشت . تنها چيزي كه مي خواست، گشت و گذار با دوستانش با وانت داتسونش بود و موج سواري و گيتار زدن توي گروه موسيقي آما توريشان – نوعي زندگي بي قيد و بند كه هر كس مي توانست بفهمد براي هميشه دوام نمي آورد .
يونيكو زماني با مياكه آشنا شد كه با کیسوکه هم خانه شده بود. مياكه دهه چهارم زندگيش را پشت سر گذاشته بود و آدمي بود لاغر اندام و ريزه با صورت باريك و دراز و موهاي كوتاه و عينك.آدم تر و تميزي بود . اما ريشش آن قدر بلند بود كه هر روز موقع غروب آفتاب چهره اش از سايه پوشيده مي شد. پيراهن كتاني يا پيراهن هاوائي رنگ و رو رفته اي مي پوشيد كه هيچ وقت آن را داخل شلوار گشاد كهنه اش تو نمي گذاشت . و گيوه هاي سفيد مندرسي به پا مي كرد. زمستان ها ژاكت چرمي چروك اي به تن مي كرد و كلاه بيس بال به سر مي گذاشت . هيچ وقت يونيكو نديده بود كه او لباس ديگري بپوشد . با ين حال هر چيزي كه مي پوشيد كاملا تر و تميز بود .
كساني كه با لهجه كانزائي صحبت كنند در آن منطقه زياد نبودند . به همين خاطر توجه مردم خيلي زود به مياكه جلب شد. يكي از دختر ها در محل كار يونيكو به او گفته بودكه : اون همين نزديكي ها توي يه خونه اجاره اي زندگي مي كنه . نقاشي مي كنه . فكر نمي كنم مشهوري چيزي باشه ،هيچ وقت هم كاراش رو نديدم . اما زندگيش بد نيست . به نظر مياد كه از عهده زندگيش بر مياد . گاهي وقت ها ميره توكيو و آخر وقت با وسايل نقاشي ،چيزي، بر مي گرده .خداي من فكر كنم ،پنج سالي هست كه اينجاست . همه اش هم توي ساحل آتيش روشن مي كنه . فكر ميكنم . عاشق اين كاره . منظورم اينه كه هر وقت داره آتيش درست مي كنه ،یه برق ای توي نگاهش هست . زياد حرف نمي زنه . يه جورايي آدم مرموزيه .ولي آدم بدي نيست.
مياكه حداقل سه بار در روز به فروشگاه مي آمد.صبح ها ، نان و شير و يك روزنامه مي خريد. ظهر غذاي حاضري بسته بندي مي گرفت و عصر يك قوطي سرد آب جو و خوراكي سبك مي گرفت . هر روز همان ها . بين او و يونيكو هيچ وقت بيش از حرف هاي عادي و مودبانه رد و بدل نمي شد . پس از مدتي يونيكو خود را مجذوب او يافت .
يك روز صبح كه آنها در فروشگاه تنها بودند . يونيكو فرصت را غنيمت شمرد و از مياكه در مورد زندگيش پرسيد. كه چرا با وجود اين كه در آن نزديكي زندگي مي كرد مرتب آنجا مي آمد . چرا مقدار زيادي شير و آب جو نمي خريد و توي يخچال نگه نمي داشت . اين طور راحت تر نبود ؟ البته براي فروشگاهي ها زياد فرق نمي كرد . اما با اين حال ...
- خب شما راست مي گين . عاقلانه تر اينه كه اين ها رو بخرم و نگهداري كنم اما نمي تونم .
- چرا نمي تونين ؟
- خب . به خاطر اين كه، دوست ندارم . نمي تونم .
يونيكو گفت : نمي خواستم فضولي كنم . خودتون رو ناراحت نكنين . من همينطوي ام . وقتي چيزي رو نمي دونم نمي تونم جلوي خودموبگيرم و سوال نكنم . اصلا نمي خواستم ناراحتتون كنم .
مياكه براي لحظه اي مكث كرد و سرش را خاراند ،سپس به سختي گفت: راستشو بخواين من اصلا يخچال ندارم . من از يخچال بدم مياد .
يونيكو لبخندزد . من خودم هم از يخچال بدم مياد . اما يكي دارم . نداشتن يخچال باعث زحمت نيست ؟
- چرا ،باعث زحمت كه هست ، اما من ازاين جور چيزا متنفرم . خب چيكار ميشه كرد ؟ .وقتي يخچال دور و برم باشه، شب نمي تونم بخوابم .
- يو نيكو فكر كرد چه آدم عجيبي ،اما حالا بيشتر از هميشه به او علاقمند شده بود .
عصر چند روز بعد كه داشت در ساحل قدم ميزد،مياكه را ديدكه به تنهائي داشت آتش روشن مي كرد . آتش كوچكي كه با چوب هاي آب آورده اي كه خودش جمع كرده بود روشن كرده بود .با هم صحبت كردند و بعد يونيكو هم به او ملحق شد . در كنار اوكه ايستاده بود ، قدري بلندتر بود و زوج خوبي براي او به نظر مي آمد.آن دو چند كلمه اي احوالپرسي كردندو بعد ساكت شدند و به آتش چشم دوختند . وقتي براي اولين بار به شعله ها چشم دوخت ، چيز خاصي را حس كرد . چيزي ژرف و عميق كه شايد مي شد رگه اي از احساس ناميد. چون آن قدر خام ،آن قدر سست و آنقدر واقعي بود كه نمي شد آن را يك فكر ناميد . آن حس از تنتش گذشت وناپديد شد و حسي عجيب ،تلخ و شيرين و نفس گير ازخود بر جاي گذاشت. تا مدتي پس از آن كه آن حس رفته بود ،بازوانش هنوز داشت گز گز مي كرد .
- آقاي مياكه !وقتي شكل هايي رو كه توي آتيش به وجود مياد نگاه مي كني، احساس عجيبي نداري ؟
- چطور مگه ؟
- نمي دونم . مثل اينه كه يه دفعه، چيزي كه مردم توي زندگي هر روزشون متوجه اش نيستن ،براي آدم روشن ميشه . نمي دونم چطوري بگم . من زياد با هوش نيستم . اما الان كه دارم به آتيش نگاه مي كنم ،يه حس آروم و عميق به من دست ميده .
- مياكه مدتي در اين باره فكر كردو گفت : مي دوني يون ،آتيش مي تونه به هر شكلي كه مي خواد دربياد . اون آزاده . خب بنابراين ميتونه شبيه هر چيزي باشه كه درون كسي كه به اون نگاه مي كنه، هست . اگه وقتي داري به اتيش نگاه مي كني ، اون حس آروم و عميق به تو دست ميده ، حس آروم و عميقي رو كه تو در درون خودت داري به تو نشون مي ده . منظور م رو مي فهمي ؟
- اهان . آره .
- اما هر آتيشي اين طور نيست . براي اين كه اين اتفاق بيفته ،خود آتيش بايد آزاد باشه . آتيش اجاق گاز يا فندك اين طوري نيست . حتي آتيش معمولي هم اين طور نيست . براي اين كه آتيش آزاد باشه بايد توي محل مناسب روشنش كني . كار آسوني نيست . كار هر كسي هم نيست .
- اما آقاي مياكه شما می تونین.
- بعضي وقت ها مي تونم ،بعضي وقت ها هم نه . بيشتر وقت ها مي تونم . موقعي كه واقعا بخوام حتما مي تونم .
- تو عاشق آتيش هستي اين طورنيست ؟
مياكه سري تكان داد . براي من يك جور مريضيه . فكر مي كني چرا اومدم توي اين شهر هيچ و پوچ زندگي كنم . چون اينجا آب بيشتر از هر شهري كه تا حالا ديده ام هيزم با خودش مياره . اين تنها دليل اينجا موندن منه . اين همه راه رو اومده ام تا آتيش روشن كنم . احمقانه است نه ؟
از آن پس يونيكو هر وقت كه فرصت پيدامي كرد براي آتش رو شن كردن به مياكه ملحق مي شد . مياكه تمام طول سال آتش روشن مي كرد . به استثناي وسط هاي تابستان كه ساحل تا دير وقت شب پر از آدم بود . گاهي وقت ها دو بار در هفته آتش روشن مي كرد . و گاهي وقت ها هم مي شد كه يك ماه بدون روشن كردن حتي يك آتش مي گذشت .تعداد آتش ها را مقدار هيزمي كه آب به ساحل مي آورد ،مشخص مي كرد . و وقتي كه زمان آن فرا مي رسيد ،او حتما يونيكو را خبر مي كرد. كيسوكه رگ حسادت بدي داشت . اما مياكه يك استثنا بودو در مورد دوست آتشي شان سر به سر يونيكو مي گذاشت .
سر انجام شعله ها بزرگ ترين كنده را نيز در بر گرفت و دست آخر آتش داشت به مرحله طولاني سوختن خود مي رسيد . يونيكو خودش را روي ساحل ماسه اي خم كردو ساكت به شعله ها خيره شد . مياكه جريان سوختن آتش را با استفاده از شاخه اي كه در دست داشت تنظيم مي كرد. تا آتش بيش از حد شعله ور نشود يا اين كه قوت خود را از دست ندهد .او گاه و بي گاه تكه كوچكي از چوب از هيزم اضافي را برمي داشت و آن را در جايي كه لازم بود در ميان آتش مي انداخت .
كيسوكه گفت كه شكم درد دارد: حتما سرما خورده ام . بايد برم دستشويي .
يونيكو گفت :چرا نمي ري خونه استراحت كني ؟
كيسوكه در حالي كه براي خودش ابراز تاسف مي كرد گفت : آره بايد برم. شما چطور ؟
مياكه گفت : نگران يون نباش من تا خونه مي رسونمش . صحيح و سالم .
يو نيكو در حالكه سر تكان مي داد گفت : چقدر احمقه ،زود ذوق زده ميشه و توي نوشيدن زياده روي مي كنه .
- مي فهمم چي ميگي يون . اما زيادي منطقي بودن توي جووني خوب نيست. فقط خوشي آدم رو خراب مي كنه . كيسوكه خوبي هايي هم داره .
- شايد. اما اون مغزش رو براي هيچ چيزي به كار نمي اندازه .
- چيزهايي هست كه مغز آدم نمي تونه در مورد اونا بهش كمكي بكنه . جوون بودن آسون نيست .
آن دو ساكت شدند و هر كدام در كنار آتش در افكار خودشان فرو رفتند و زمان براي هر كدام از آنان در مسير متفاوتي جريان پيداكرد. بعد يونيكو گفت : آقاي مياكه يه چيزي هست فكر منو به خودش مشغول كرده . مي تونم يه سوالي بكنم ؟
- چه جور سوالي ؟
- يه سوال شخصي .
مياكه گونه هاي زبرش را با كف دست خاراند : خب نمي دونم . فكر نمي كنم اشكالي داشته باشه .
- الان داشتم به اين فكر مي كردم كه كه شايد يه زماني زن داشتي ؟
- مياكه بطري را از جيب كت چرمي اش بيرون كشيد .آن را باز كرد و جرعه اي طولاني و آهسته از آن نوشيد . سپس در آن را بست و بطري را داخل جيب اش گذاشت و به يونيكو خيره شد.
- اين فكر يه دفعه از كجا به سرت اومد؟
- يه دفعه نبود . وقتي كيسوكه داشت درباره زلزله صحبت مي كرد ،يه جورايي اين احساس رو داشتم . يه نگاه خاصي تو چشمات ديدم . يادت هست كه يه بار به من مي گفتي چشم هاي آدم ها وقتي كه به آتيش نگاه مي كننن دروغ نميگه .
- من گفتم ؟
- بچه هم داري ؟
- آره . دوتا
- توي كوب، درسته ؟
- خونه ام اونجاست. فكر مي كنم هنوز اونجا زندگي مي كنن .
- كجاي كوب ؟
- توي منطقه هيگاشي نادا . بالاي تپه هاست. اونجا خيلي صدمه نديده .
مياكه چشمانش را تنگ كرد و سر بلند كرد و به تاريكي دريا خيره شد . سپس نگاهش را دوباره به سمت آتش چرخاند .و گفت : براي همينه كه نمي تونم كيسوكه رو متهم كنم . من نمي تونم بگم كه اون احقه . من اين حق رو ندارم . من از مغزم بيشتر از اوني كه اون استفاده مي كنه استفاده نمي كنم . من پادشه احمق ها هستم . فكر كنم بفهمي كه منظورم چيه ؟
- مي خواي بيشتر درباره اش صحبت كنيم ؟
مياكه گفت : نه. اصلا .
- خب باشه . ديگه در موردش صحبت نمي كنم . اما بايد بگم كه به نظر من تو آدم خوبي هستي .
مياكه در حالي كه سر تكان مي داد گفت : مشكل اصلا اين نيست . داشت با نوك چوب طرحي را روي ماسه ها مي كشيد .
- يون ! تا به حال شده كه در مورد اين كه چطور مي خواي بميري فكر كني ؟
يونيكو براي لحظاتي به فكر فرو رفت و بعد سر تكان داد .
مياكه گفت : خب من همه اش به اين مسئله فكر مي كنم .
- چطوري مي خواي بميري ؟
مياكه گفت : توي يخچال اي كه در اون قفل شده. مي دوني خيلي وقت ها ازاين اتفاق ها مي افته . يه بچه داخل يخچالي كه يكي اونو دور انداخته بازي مي كنه ،كه در يخچال بسته ميشه و بچه خفه ميشه .يا چيزي شبيه اين.
كنده بزرگي كه جرقه هايي از آن اين سو و آن سو مي پريد ،كنار ي افتاد . مياكه داشت نگاه مي كرداما بي حركت ماند .روشنايي شعله ها سايه هاي وهم آور و عجيبي روي صورت او مي انداخت .
- من توي اون جاي تنگ گیر افتاده ام و توي تاريكي مطلق ذره ذره دارم مي ميرم . اگه يك دفعه خفه بشم ، خيلي بد نمیشه . اما اين طوري نميشه. يه ذره هوا از شكافي داخل ميشه . براي همين خيلي طول مي كشه كه اين اتفاق بيفته . داد مي زنم .اما كسي صدام رو نمي شنوه. هيچ كس متوجه نميشه كه دارم مي ميرم . اونجا خيلي تنگه و نمي تونم تكون بخورم . هي تقلا مي كنم وتقلا مي كنم. اما در باز نميشه . يونيكو چيزي نگفت .
- اين كابوس رو با ها و بارها ديد ه ام . نيمه هاي شب خيس عرق يلند ميشم. کابوس می بینم كه توي تاريكي مطلق آروم آروم مي ميرم . اما حتي وقتي كه بيدار ميشم ،كابوسم تموم نميشه . اين جا ترسناك ترين قسمت كابوسه. چشم هامو بازمي كنم .گلوم كاملا خشكه . ميرم آشپزخونه و در يخچال رو باز مي كنم .البته من يخچال ندارم براي همين بايد به خودم بقبولونم كه اين يه كابوسه . اما هنوز هم متوجه نمي شم . فكر مي كنم كه چيز عجيبي داره اتفاق مي افته . در رو باز مي كنم .داخل ، يخچال مثل قيرتاريكه . چراغ ها خاموشه . فكر مي كنم كه شايد برق قطع شده .سرم رو داخل مي برم . دست هايي از داخل تاريكي بيرون مياد و گردنم رو چنگ مي زنه . دست هايي سرد . دست هاي مرده. اون دست ها خيلي قوي هستن و منو به داخل ميكشن . فرياد بلندي مي كشم و اين دفعه واقعا از خواب بيدارميشم . اين كابوس منه . هميشه همينطوريه . هميشه.حتي كوچكترين جزئياتش . هر بار كه هم كه اين كابوس رو مي بينم همون قدر ترسناكه .
مياكه با نوك شاخه سقلمه اي به كنده بزرگ زد و آن را سرجايش قرار داد .
- اون قدر واقعيه كه حس مي كنم انگار صد ها بار مرده ام .
- از كي كابوس ديدن هات شروع شد ؟
مياكه گفت : تو راه .تو راه برگشتن ازاون جا . خيلي قديم ها . اون قدري كه يادم نمي آد. وقت هايي هم شده كه كابوس منو رها كرده . يك سال . نه، دو سال شد كه اصلا كابوس نداشتم . حس كردم كه همه چيز رو به راهه . اما نبود . كابوس برگشت . درست وقتي كه فكر مي كردم همه چيزرو به راهه و من در امانم، كابوس ها دوباره شروع شد. وقتي كه اونا شروع ميشه ،هيچ كاري از دستم بر نمي آد .
مياكه سر تكان داد : متاسفم يون. واقعا نبايد اين چيزاي ناراحت كننده رو برات مي گفتم .
يونيكو گفت : بايد مي گفتي و سيگاري بين لب هايش گذاشت و كبريت كشيدو در حاليكه دود آن را عميق و طولاني به سينه مي كشيد گفت : ادامه بده .
آتش داشت كم كم خاموش مي شد . حالا ديگر توده بزرگ هيزم اضافي تمام شده بود و مياكه همه چوب ها را داخل آتش انداخته بود. شايد يونيكو داشت به چیزی مي انديشيد. اما فکر کرد كه صداي اقيانوس بلندتر شده است .
مياكه شروع به حرف زدن كرد : يه نويسنده آمريكايي هست به اسم جك لندن .
- آره .هموني كه درباره آتيش نوشته .
- آره خودشه . يه مدتي اون فكر مي كرد به خاطر غرق شدن توي دريا مي ميره . اون در اين مورد كاملا مطمئن بود . يه شب سر مي خورد وداخل اقيانوس مي افتاد و هيچ كس متوجه نمي شد كه اون غرق ميشه.
- اون واقعا غرق شد ؟
مياكه سر تكان داد : نه . خودش رو با مرفين كشت.
- پس پيش بيني اون درست از آب در نيومد.يا شايدكاري كرد كه مطمئن بشه پيش بيني اش درست از آب درنمي آد.
مياكه براي لحظه اي مكث كردو گفت : دست كم ظاهرا اين طور به نظرمياد. اما اون از يه لحاظ حق داشت . اون تنها توي يك درياي تاريك غرق شد . اون الكلي شد . اون تن خودش رو توي نا اميدي تا عمق فرو برد . وتوي رنج و عذاي مرد . بعضي وقت ها پيش بيني آدم براي يه چيزي ،نشونه چيز ديگه ايه و چيزي كه پيش بيني نشونه اونه، ممكنه خيلي بدتر از واقعيت باشه . وحشتناك ترين چيز در مورد پیش بینی همينه.
منظورم رو مي فهمي ؟
يونيكو چند لحظه دراين باره فكر كرد . او آنچه را كه مياكه مي گفت نمي فهميد.
يونيكو گفت :هيچ وقت در مورد اين كه چطور ميخوام بميرم ،فكر نكرده ام . نمي تونم درباره اش فكر كنم . من حتي نمي دونم كه چطور مي خوام زندگي كنم .
مياكه سري تكان داد و گفت منظورتو مي فهمم . اما همون راهي كه مردن آدم رو مشخص مي كنه همون راهیه كه زند گي كردنش رو هم مشخص مي كنه .
يونيكو پرسيد : تو اين طوري زندگي مي كني ؟
- مطمئن نيستم . گاهي وقت ها اين طوريه.
مياكه نزديك يونيكو نشست . پيرتر و شكسته تر از هميشه به نظر مي آمد. موهاي اطراف گوش ها يش ژوليده و نامرتب بود . يونيكو پرسيد :چه جور نقاشي هايي مي كشيدي ؟
- گفتنش سخته .
- خب ،پس، آخرين چيزي كه كشيدي چيه ؟
- من بهش مي گم تابلويي از يك اتو . سه روزپيش تمومش كردم . فقط نقاشي يه اتو توي يه اتاقه .
- چرا گفتنش اين قدر سخته ؟
- براي اين كه اون واقعا يه اتو نيست .
يونيكو به او نگاه كرد:اتو يه اتو نيست ؟
- درسته .
- منظورت اينه كه اون نشونه چيز ديگه ايه ؟
- شايد باشه .
- منظورت اينه كه فقط وقتي می تونی چيزي رو نقاشي می كني كه نشونه چيز ديگه اي باشه ؟
مياكه ساكت سر تكان داد .
يونيكو سر بلند كرد و ديد كه ستاره ها ي بيشتري نسبت به قبل در آسمان مي درخشد .نور ماه تا مسافتي طولاني را روشن مي كرد . مياكه آخرين تكه چوبي را كه مدتي طولاني در دست نگه داشته بود ، داخل آتش انداخت . يونيكو به طرف او خم شد . طوري كه شانه هاي آنان به هم مي خورد . ژاكت مياكه بوي دود بر خواسته از هزاران آتش را در خود داشت . يونيكو نفسي عميق از آن رايحه را به درون كشيد.
- يونيكو گفت : می دونی چیه ؟
- چي؟
- من كاملا پوچم.
- پوچ ؟
- پوچ پوچ .
يونيكو چشمانش را بست و قبل از آنكه خودش متوجه شود اشك هایش از روي گونه جاري شد. تا آنجا كه مي توانست از روي شلوار ،زانوي مياكه را با دست چنگ زد . سرما در درون اش جريان يافت .مياكه بازوانش را دور شانه هاي اوحلقه كرد و او را نزديك تر كشيد . اما اشك هاي يونيكو هنوز جاري بود . يونيكو پس از مكثي طولاني با صداي گرفته اي گفت : اينجا واقعا هيچ چي نيست . من پوچم . تهي تهي .
مياكه گفت :مي فهمم چي مي گي .
- واقعا ؟
- آره . من خيلي خوب مي فهمم.
- چيكار بايد بكنم ؟
- شب يه خواب راحت بكن . درست ميشي .
- ناراحتي اي كه من دارم به اين راحتي درست نميشه .
- شايد حق با تو باشه . اون قدر ها هم راحت نيست ؟
همان هنگام صداي هيس بخار آلودي كه نشان از تبخير آب به دام افتاده در کنده درختي داشت ،بلند شد . مياكه سر بلند كرد و در حالیكه چشمانش را تنگ مي كرد ،براي مدتي به آتش خيره شد . يونيكو پرسيد :خب چيكار بايد بكنم ؟
- نمي دونم . مي تونيم با همديگه بميريم .تو چي مي گي ؟
- به نظرم اين بهتره .
- جدي ميگي ؟
- جدي ميگم .
مياكه در حاليكه بازوانش روي شانه هاي يونيكو بود لحظه اي ساكت ماند . يونيكو صورتش را در چرم رنگ و و رفته و نرم كت او مخفي كرد .
مياكه گفت : به هر حال تا خاموش شدن آتيش صبرمي كنيم . ما روشن اش كرديم . براي همين هم بايد تا آخر همراهش باشيم . وقتي خاموش شد و كاملا خاكستر شد، مي تونيم بميريم .
يونيكو گفت : باشه . ولي چطوري ؟
- يه فكري براش مي كنم .
- باشه .
يونيكو كه حالا بوي آتش، او را در بر گرفته بود ،چشمانش را بست .بازوي مياكه بر روي شانه هاي او لاغر تر از بازوان مرد بالغ اي به نظرمي آمد و به نحو عجيبي استخواني بود .
يونيكو انديشيد : شايد هيچ وقت نتونم با اين مرد زندگي كنم . و به قلبش راه پيدا كنم . اما شايد بتونم باهاش بميرم .
احساس مي كرد كه خوابش مي آيد . فكر كرد شايد به خاطر ويسكي باشد .
بيشتر هيزم ها سوخته و خاكستر شده بود . اما بزرگترين قطعه هنوز به سرخي مي زد و يونيكو مي توانست حرارت ملايم آن را روي پوستش حس كند . كمي مانده بود تا آن قطعه چوب كاملا بسوزد .
يونيكو پرسيد : مي تونم يه ذره بخوابم ؟
- آره. بخواب.
- وقتي آتيش خاموش شد . بيدارم مي كني ؟
- نگران نباش . وقتي آتيش خاموش بشه سردت ميشه . چه بخواي ،چه نخواي، بيدار ميشي .
- يونيكو آن حرف ها را در ذهنش تكرار كرد : وقتي آتيش خاموش بشه سردت ميشه ، چه بخواي چه نخواي بيدار ميشي . سپس خود را به مياكه چسباند و به خوابي زود گذر اما عميق فر ورفت .
پي نوشت ها :
Junko
Keisuke
Osaka
Miyake
Kobe
Kanzai
Ibaraki
Tokorozawa
Mito
Higashi-nada
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
داستان گربه های آدم خوار
شاید خیلی ها ندانند که چرا این داستان را به جای چاپ در مجموعه توی وبلاگ قرار میدهم . از آن بدون شرح هایی است که شاید خودتان بعد ها به علت آن پی ببرید.
گربه های آدم خوار
توی بندر روز نامه ای خریدم و در آن به مطلبی بر خوردم که نوشته بود گربه ها پیرزنی را خورده اند.پیرزن هفتاد سالش بوده و به تنهایی در حومه شهر آتن زندگی می کرده .او در یک آپارتمان کوچک تک خوابه با سه گربه اش زندگی آرام و بی سر و صدایی داشته . یک روز او احتمالاًبه خاطر حمله قلبی از حال رفته و با صورت روی کاناپه افتاده . هیچ کس نمی داند که او چند ساعت بعد از این که از حال رفته مرده . پیرزن هیچ قوم و خویشی نداشته تا به او سر بزنند و یک هفته ای طول کشیده بوده تا جنازه اش را پیدا کنند . در ها و پنجره ها بسته بوده وگربه ها توی خانه زندانی شده بوده اند . توی خانه هیچ غذایی نبوده ، البته توی یخچال چیزی برای خوردن بوده ولی گربه ها آنقدر باهوش نیستند که بتوانند در یخچال را باز کنند. برای همین از زور گرسنگی مجبور شده بودند تا گوشت صاحبشان را بخورند.
این مطلب را برای ایزومی[1] که روبرویم نشسته بود خواندم . من وایزومی در روز های آفتابی توی بندر قدم می زدیم ،یک نسخه ازروزنامه انگلیسی چاپ آتن را می خریدیم ، در کافه نزدیک اداره مالیات قهوه می خوردیم و من هر چیز جالبی را که توی روز نامه می دیدم به زبان ژاپنی برای او تعريف مي كردم . تمام برنامه روزانه ما توی آن جزیره همین بود .اگر چیز خاصی توجهمان را جلب می کرد ،چند دقیقه ای سر آن صحبت می کردیم ،انگلیسی ایزومی بد نبود و خودش خیلی راحت می توانست مطالب روزنامه را بخواند اما حتی یک بار هم ندیده بودم که روزنامه دست بگیرد .
ایزومی می گفت :« دوست دارم یکی باشه که برام بخونه . همیشه از وقتی که بچه بودم دوست داشتم که توی یه جای آفتابی بشینم و دریا و آسمون روتماشا کنم . و یکی برام با صدای بلند بخونه . مهم نیست که چی باشه مثلا داستان،روزنامه یا کتاب. تا الان که کسی این کار رونکرده، برای همینه که به نظرم میاد تو داری گذشته ها رو برام تلافی می کنی . تازه من صدا تو خیلی دوست دارم . »
در آن جزیره ما دریا و آسمان را داشتیم و من از مطلب خواندن با صدای بلند لذت می بردم . در ژاپن که بودیم کتاب های مصور را با صدای بلند برای پسرم می خواندم . بلند بلند خواندن خیلی با خواندن جمله ها با نگاه فرق دارد . وقتی آدم چیزی را با صدای بلند می خواند ،چیزی کاملا غیر قابل پیش بینی در درون او به تلاطم در می آید، یک ارتعاش غیر قابل توصیف که نمی شود در برابر آن مقاومت کرد.
در حالیکه گه گاه جرعه ای ازقهوه ام را می خوردم ، مطلب را برای ایزومی خواندم. چند خط از آن را خوانده بودم و داشتم به این فکر می کردم که چطور آنها را به زبان ژاپنی برگردانم و با صدای بلند برای ایزومی بگویم كه چند تا زنبور از یک جایی پیدایشان شد و روی مربایی که مشتری قبلی روی میز ریخته بود نشستند. چند لحظه ای مربا را لیس زدند ، بعد انگارکه چیزی یادشان آمده باشد ،با صدای وزوزی تشریفاتی به پرواز در آمدند.چندبار دور میز چرخیدند و بعد دوباره مثل آنکه چیزی به ذهن شان آمده باشد روی میز نشستند .خواندن مطلب که تمام شد ،ایزومی هنوز بی حرکت نشسته بود ، آرنجش را روی میز گذاشته بود و نوک انگشتان دست راستش را مقابل انگشتان دست چپش گذاشته بود و آنها را به شکل خیمه ای درآورده بود .روزنامه را روی پاهایم گذاشتم و به دست های لاغر او خیره شدم . ازلای انگشت هایش نگاهم کرد و پرسید : «بعدش چه اتفاقی افتاد؟»
گفتم : «همه ش همین بود . »
روزنامه را تا کردم . دستمالی از جیبم بیرون آوردم و قهوه دور دهانم را با آن پاک کردم .
پرسید : « سر گربه ها چی اومد ؟»
دستمال را دوباره توی جیبم گذاشتم وگفتم : نمی دونم ، چیزی در مورد اونا ننوشته .»
ایزومی مثل همیشه لب هایش را یک طرف جمع کرد .عادتش بود ، هر وقت که می خواست درباره چیزی، نظر بدهد که همیشه هم این نظر دادن مثل یک اظهار نظر کوچک رسمی می شد ، انگار که رویه رختخواب را بکشد تا چین های پراکنده روی آن را صاف کند ،لب هایش را آن طوری یک طرفی جمع می کرد . اولین بار که او را دیدم این حرکت او به نظرم خیلی جذاب آمد .
بالاخره اعلام کرد:« همه روز نامه ها سر و ته یکی هستن، هیچ فرقی نمی کنه که کجای دنیا باشی. اونا هیچ وقت چیزی روکه می خوای بدونی بهت نمیگن . »
یک سیگار سالیم[2] از پاکت بیرون کشید، آن را روی لب گذاشت و کبریت کشید . هر روز درست یک پاکت از آن سیگار ها می کشید . نه بیشتر و نه کمتر. اول صبح در پاکت را باز می کرد و تا آخر روز آن را تمام می کرد. من خودم سیگارنمی کشیدم چون همسرم پنج سال پیش که حامله بود ترکَم داده بود .
در حالیکه دود سیگارش داشت به آرامی در هوا چرخ می خورد گفت : «خیلی دلم می خواد بدونم سر گربه ها چی اومد . مقامات اونا روبه خاطراین که گوشت آدم خورده بودن کشتن ؟ یا این که دستی به سر گربه ها کشیدن وبه اونا گفتن ،حیوونکی ها ! شما خیلی سختی کشیدین ،بعدهم اونا رو ول کردن تا برن . تو چی میگی ؟»
به زنبور هایی که روی میز پروازمی کردند خیره شدم و فکرم به آنها مشغول شد . برای لحظه کوتاهی زنبورهای کوچک بی قراری که مربا را لیس میزدند در ذهنم با گربه هایی که گوشت پیرزن را می دریدند ، با هم یکی شدند. صدای جیغ مرغ دریایی که از دوردست می آمد با صدای وزوز زنبورها یکی شد و برای یکی دو ثانیه هشیاریم مابین واقعیت و توهم سرگردان بود . من کجا بودم ،آن جا چه کار می کردم ؟ درآن لحظه چیزی به فکرم نمی رسید . نفس عمیقی کشیدم . نگاهی به آسمان انداختم . به طرف ایزومی برگشتم و گفتم : «چیزی به فکرم نمی رسه .»
گفت : «درباره ش فکرکن . اگه شهردار یا رئیس پلیس اون شهر بودی با گربه ها چی کار می کردی؟»
گفتم : «چطور می شد که بفرستمشون یه جایی که اصلاحشون کنن و اونا روگیاهخوار بکنن. »
ایزومی نخندید ،پکی به سیگارش زد و دود آن را از دهانش بیرون داد و گفت : «این ماجرا منو یاد یه سخنرانی میندازه که موقعی که توی مدرسه راهنمائی کاتولیکی بودم شنیدم .ببینم، بهت گفته بودم که من به یه مدرسه کاتولیکی می رفتم که خیلی هم سخت گیربود ؟ درست بعد از مراسم ورودی یکی از راهبه های مسئول اونجا ما روتوی تالار جمع کرد و رفت پشت جایگاه و در مورد عقاید مذهبی کاتولیک ها صحبت کرد . خیلی چیزا بهمون گفت . اما خب حدس بزن چی از اون همه یادم مونده ؟ تنها چیزی که یادم مونده، ماجرای غرق شدن یه کشتی کنار یه جزیره متروکه و تنها موندن با یه گربه است .»
گفتم : «جالب به نظر می آد .»
«راهبه به ما گفت : توی یه کشتی شکسته هستین .فقط شما و یه گربه میتونین وارد قایق نجات بشین . به یه جزیره متروک بی نام و نشان میرسین، هیچ چیزی برای خوردن اونجا نیست . تنها چیزی که دارین یه مقدار آب و بیسکوئیت خشکه که حدود ده روز یه نفر رو زنده نگه می داره . بعد گفت : خب حالا از همه شماها می خوام تا خودتون رو توی اون وضعیت تصور کنین . چشم هاتون رو ببندین و اون رو مجسم کنین ،تنها توی یه جزیره متروکه . با یه گربه ،هیچ چی برای خوردن نیست میفهمین؟گرسنهاین،تشنهاین و سرانجام ممکنه بمیرین . چیکار باید بکنین آیا باید غذای ناچیزتون رو با گربه تقسیم کنین ؟ نه . نباید این کارو بکنین . این کار اشتباهه. شما ها همگی آفریده های با ارزش خداوند هستین ،شما برگزیدگان خداوندهستین . اما گربه این طور نیست . برای همین هم تمام غذا رو خودتون باید بخورین . راهبه خیلی جدی نگاهمون می کرد . من واقعا جا خورده بودم که گفتن چنین چیز هایی برای بچه های کم سن و سالی که تازه وارد مدرسه شده ن چه فایده ای داره .با خودم گفتم : وای خدا!ببین چه جور جایی اومده م .
8
من و ایزومی در یک آپارتمان معمولی در جزیره کوچک ای در یونان زندگی می کردیم . فصل تعطیلات گذشته بود و خود جزیره هم جای مناسبی برای گردشگری نبود برای همین اجاره ها خیلی پائین بود .هیچ کدام قبل از رفتن به آن جزیره، حتی اسم آنجا را هم نشنیده بودیم . جزیره نزدیک مرز ترکیه بود و روز هایی که هوا صاف بود می شد کوه های سرسبز ترکیه را دید . محلی ها به شوخی می گفتند که روز هایی که باد میوزد آدم می تواند بوی کباب مخصوص ترک ها را بشنود . اما از شوخی گذشته جزیره به سواحل ترکیه نزدیک تر بود تا به نزدیکترین جزیره یونانی وآنجا آسیای صغیر در برابر چشمانمان پدیدار بود .
در میدان شهر ،مجسمه ای از قهرمان دوره استقلال یونان قرار داشت .او در یونان دست به شورش زده و قیامی را بر علیه ترک ها که آن زمان کنترل جزیره را در اختیار داشتند ،تدارک دیده بود . اما ترک ها او را دستگیر کرده و به مرگ محکوم کرده بودند . آنها ، دیرک نوک تیزی را توی میدان ای که نزدیک بندر بود گذاشته بودند. مرد بینوا را برهنه کرده واو را روی دیرک نشانده بودند. وزن بدن مرد باعث شده بود تا دیرک از نشيمنگاه او داخل شده و از داخل بدنش گذشته و سرانجام از دهانش بیرون بیاید . راهی برای مردن که به نحو غیر قابل باوری کند و آزار دهنده است.مجسمه را در همان نقطه ای که تصور می ر فت آن اتفاق افتاده،گذاشته بودند. اوایل که مجسمه را آنجا قرار داده بودند حتما خیلی تاثیر گذاربوده اما اکنون بر اثر باد دریا و گرد و غبار و فضله مرغ های دریایی به سختی می شد حتی صورت آن را تشخیص داد . محلی ها حتی نیم نگاهی هم به مجسمه قديمي نمی انداختند و این طور به نظر می آمد که قهرمان هم به نوبه خویش ، به مردم، به جزیره و به تمامی دنیا پشت کرده .
هر وقت که من و ایزومی در کافه توی هوای آزاد می نشستیم ،آب جو یا قهوه می خوردیم و بی هدف به قایق های بندر و تپه های دور دست ترکیه نگاه می کردیم ،خودمان را در مرز اروپا احساس می کردیم. بادی که آنجا می وزید باد مرز جهان بود . حس و حال گریز ناپذیری از گذشته ها همه جا را پوشانده بود وآنجا این احساس به من دست می داد که این حقیقت غریب ، چیزی بیگانه و دور از دسترس ،مبهم اما ملایم تمام وجودم را در خود فرو برده و ته رنگ آن ماده ، چشم ها و پوست بدن و چهره آدم هایی را که توی بندر بودند ،پوشانده .
آن وقت ها قادر به درک این حقیقت نبودم که من هم بخشی از این صحنه هستم . اهمیتی نداشت که چه نقشی در آن صحنه ای که در اطرافم بود داشتم ،که چقدر آن هوا را استنشاق می کردم ، چون هیچ گونه ارتباط بنیادی مابین من و تمامی آنها نبود .
دو ماه قبل ، با همسر و پسر چهار ساله ام توی آپارتمان سه خوابه مان در یونوکی[3] توکیو زندگی می کردیم جای خیلی بزرگی نبود ،از آن آپارتمان های ساده و معمولی بود .من و همسرم برای خودمان یک اتاق داشتیم ،پسرم هم اتاق خودش را داشت و اتاق سوم را هم من به عنوان اتاق مطالعه استفاده می کردم . جای دنجی بود وچشم انداز قشنگی داشت. آخر هفته ها ،سه نفری در امتداد ساحل رود تاما[4] قدم می زدیم .توی بهار درخت های گیلاس کنار رودخانه شکوفه می کرد . من پسرم را ترک دوچرخه سوار میکردم و برای تماشای تیم جاینتز ترایپلز[5] توکیو که تمرین های بهاری اش را انجام می داد می رفتیم .
من در یک شرکت معمولی که کارش طراحی کتاب و مجله بود کار میکردم . آنجا مرا طراح صدا می کردند و چون کارمان خیلی شسته و رفته بود ،این عنوان خیلی توی چشم می زد. توي کار ما از چیز های پر زرق و برق و تخیلی خبری نبود . بیشتر وقت ها کار خیلی شلوغ می شد و چند بار هم اتفاق افتاده بود که مجبور شده بودم تا دیروقت توی دفتر کارم بمانم . بعضی از کار ها اشك ام را در مي آورد ،اما از کارم ناراضی نبودم وخود شرکت هم جای راحتی بود . چون آنجا ارشدیت داشتم ،می توانستم سفارش ها را خودم انتخاب کنم و هر طور که دلم می خواست آن ها را انجام بدهم . رئیسم آدم خوبی بود و رابطه ام با همکار انم خیلی خوب بود. برای همین اگر همه چیز طبق روال عادی پیش می رفت می توانستم کارم را همانجا ادامه بدهم و زندگیم مثل رود مول دو[6] يا دقیق تر بگویم مثل آب های بی نام ونشان اي که رودخانه مول دو را به وجود می آورد، با سرعتی زیاد جریان پیدا می کرد، وبه دریا می ریخت .
اما همان وقت بود که با ایزومی آشنا شدم .
8
ایزومی ده سال از من جوان تر بود . ما در حین کار همدیگر را می دیدیم و اولین باری که چشممان به همدیگر افتاد چیزی بینمان اتفاق افتاد . نه از آن چیز هایی که بيشتروقت ها بين مردم اتفاق می افتد . بعد از آن چند بار همدیگر را دیدیم تا درباره جزئیات کار مشترکمان صحبت کنیم . یا من به اتاق او می رفتم یا او به دفتر من می آمد. ملاقات های ما همیشه کوتاه بود، آدم های دیگری هم کنارمان بودند و فقط موضوع کار در میان بود. اما وقتی که کار تمام شد احساس تنهایی هولناکی مرا در بر گرفت . انگار که چیزی کاملاً حیاتی را از من به زورگرفته باشند . سال ها بود که چنین احساسی نداشتم و فکر می کنم که ايزومي هم همین احساس را داشت .
یک هفته بعد ،او به خاطر مسئله ای جزئی به من تلفن کرد و ما درباره آن حرف زدیم . من لطیفه ای تعریف کردم و او خندید . من پرسیدم : دلش میخواهد که با هم بیرون برویم و نوشیدنی بخوریم ؟
ما به کافه کوچکی رفتیم و نوشیدنی خوردیم . دقیقا یادم نمی آید که درباره چه چیزی صحبت کردیم اما هزاران موضوع برای صحبت پیدا کردیم و حتی صحبت هایمان ممکن بود تا ابد هم طول بکشد . من هر چیزی را که او می خواست بگوید مثل برق به روشنی می گرفتم و چیزهايی را كه نمیتوانستم به کس دیگری بگویم او با چنان دقتی در می یافت که مرا متحیر می کرد . ما هردو ازدواج کرده بودیم و هیچ شکایتی از زندگی متاهلی مان نداشتیم . همسرانمان را دوست داشتیم و به آنها احترام می گذاشتیم . اما پیدا کردن کسی که آدم بتواند احساساتش را خیلی روشن و کامل برای او بیان کند يك معجزه کوچک است . بیشتر آدم ها هیچ وقت در تمام عمرشان چنین کسی را پیدا نمی کنند . اشتباه است که آدم چنین چیزی را عشق بنامد چون بیشتر یک هم حسی کامل است .
ما کم کم مرتب برای نوشیدن بیرون می رفتیم . شوهر او به خاطر کارش دیر وقت می آمد برای همین او می توانست هر وقت که دوست داشت بیاید و برود . اما هر وقت که ما با هم بودیم زمان با سرعت می گذشت ،یک دفعه به ساعت ها يمان نگاه می کردیم و می فهمیدیم که ممکن است به آخرین قطار هم نرسیم. خداحافظی کردن با او همیشه برایم سخت بود، چون هنوز خیلی چیزها بود که می خواستم به او بگویم.
هیچ کداممان نمی خواستیم آن یکی را براي كاري اغوا کنیم اما این مسئله اتفاق افتاد . تا آن وقت هردویمان به همسرانمان وفادار بودیم اما برای این کار دلیل ساده ای داشتیم . ما باید این کار را می کردیم و برای همین هم احساس گناه نمی کردیم . نوازش تن ایزومی ، در آغوش کشیدن او و مغازله با او همه پیامد طبیعی صحبت های ما بود. آن قدر طبیعی که عشق بازی ما منبع لذت جسمانی و غم افزا نبود . بلکه عمل خوشایند و آرامی بود که عاری از هر گونه تظاهری بود . از همه چیز بهتر حرف های آرام بخشی بود که بعد از عشق بازی به هم می زدیم . من تن او را نزدیک می کشیدم و او خودش را در میان بازوان من قرار می داد. ما با زبان خصوصی خودمان به نجوا با هم حرف می زدیم .
من و ایزومی هر وقت که می شد همدیگر را می دیدیم . شاید عجیب به نظر بیاید یا شاید هم خیلی عجیب نباشد اما من و او کاملا خودمان را متقاعد کرده بودیم که زندگی خانوادگی مان یک طرف معادله است و رابطه بین ما طرف دیگر بدون این که مشکل وجود داشته باشد. یا این که رابطه ما بدون این که مشکلی به وجود بیاید تا ابد می تواند همینطور ادامه داشته باشد. ما متقاعد شده بودیم که رابطه ما هیچ وقت برملا نمی شود . این حقیقت داشت که ما با همدیگررابطه داشتیم اما این رابطه که به کسی صدمه نمی زد . شب هایی که با ایزومی بودم دیر وقت به خانه می رفتم و مجبور می شدم برای همسرم قصه ای سر هم کنم و عذاب وجدان می گرفتم . اما هیچ وقت به نظرم نمی آمد که دارم به او خیانت می کنم . من و ایزومی رابطه ای کاملا صمیمی و مشخص داشتیم.
اگر همه چیز به خوبی پیش می رفت این رابطه تا ابد همینطور ادامه مییافت.ما ودکا و نوشیدنی می خوردیم و هر وقت که می شد زیر ملافه میرفتیم .شاید هم روزی از دروغ گفتن به همسرانمان خسته می شدیم و تصمیم می گرفتیم تا بگذاریم که این رابطه خیلی طبیعی از بین برود تا بتوانیم به زندگی راحت ومحقرمان برگردیم . نمی توانم ثابت کنم ، فقط این طور احساس می کنم به هر حال فکر نمی کنم که خیلی بد می شد . اما به گذشته که نگاه می کنم این بازی گریز ناپذیر تقدیر بود كه باعث شد تا شوهر ایزومی از رابطه ما بو ببرد . او بعد از استنطاق ایزومی در حالیکه کاملا کنترلش را از دست داده بود به خانه ما آمده بود . آن موقع همسرم تنها بود و در کل همه چیز خیلی بد تمام شد . وقتی به خانه رسیدم همسرم از من خواست تا همه چیز را برایش تعریف کنم . ایزومی همه چیز را به گردن گرفته بود . برای همین دیگر نمی توانستم از خودم قصه ای سر هم کنم . همه ما جرا را برای او تعریف کردم و گفتم: « اصلا این طور نیست که من عاشق شده باشم . این یه جور رابطه خاصیه . اما کاملا با رابطه ای که با تو دارم فرق می کنه . مثل شب و روز. تو هیچ وقت متوجه این رابطه نشدی درسته؟ این نشون می ده که این رابطه اصلا اون چیزی که تو فکر می کنی نیست .»
اما همسرم به حرف من گوش نداد . این ماجرا برای او ضربه سختی بود سر جا خشکش زد، بی حرکت مانده بود و حتی یک کلمه هم حرف نمی زد . روز بعد همه وسایلش را جمع کرد و توی ماشین گذاشت و به خانه پدرش توی چیگا ساکی[7] رفت و پسرمان را هم با خودش برد . چند بار با او تماس گرفتم اما حاضر نشد پای تلفن با من حرف بزند . به جای او پدرش آمد و با تهدید گفت :« اصلا دلم نمی خواد به بهونه های غیر موجه تو گوش کنم . دیگه ممکن نیست بزارم دخترم به خونه حرومزاده ای مثل تو برگرده .» او از اول هم با ازدواج ما مخالف بود . و لحن صدایش هم نشان می داد که آخر سر مشخص شده که حق با بوده .
در نهایت ناامیدی چند روزی مرخصی گرفتم و پریشان روی تخت افتادم . ایزومی به من زنگ زد . او هم تنها بود. شوهر او رهایش کرده بود . اما قبل از آن حسابی گوش مالی اش داده بود . یک قیچی برداشته بود و تمام لباس های او را از اورکت گرفته تا زیر پوش ریز ریز کرده بود . ایزومی نمی دانست که او کجا رفته و به من گفت :«درمونده شده م نمی دونم چیکار کنم. همه چیز خراب شده و دیگه مثل اول نمیشه . اون دیگه هیچ وقت برنمی گرده .» و پشت تلفن به هق هق افتاد .او و شوهرش از زمان دبیرستان به همدیگر علاقمند بودند . می خواستم او را آرام کنم اما چه بایدمی گفتم .
سرانجام او گفت : بیا بریم یه جایی و نوشیدنی بخوریم . ما به شی بویا[8] رفتیم توی یک کافه شبانه روزی تا صبح نوشیدیني خورديم . حساب مقداری را که خورده بودم از دستم در رفته بود . بعد از آشنایی با همدیگر این اولین باری بود که ما حرفی برای گفتن نداشتیم . صبح که شد لیکور را کنار گذاشتیم و به سمت هارویوکو[9] رفتیم و توي دنيز[10] صبحانه خوردیم و قهوه نوشیدیم . همانجا بود که فکر رفتن به یونان به سر ایزومی زد پرسیدم:
«یونان »؟
در حالی که داشت به عمق چشم هایم نگاه می کرد گفت : ما دیگه نمیتونیم توی ژاپن راحت زندگی کنیم.
یونان ؟این فکر را توی ذهنم بررسی کردم ،ذهن ودکا گرفته ام نمی توانست از منطق پیروی کند .
ایزومی گفت : همیشه دلم می خواست برم یونان ،این آرزوم بود . دلم میخواست برای ماه عسل برم اونجا ،اما پول کافی نداشتیم . خب، بیا دو تایی بریم و اونجا زندگی کنیم . ببین! اونجا دیگه دلواپس چیزی نیستیم . موندن توی ژاپن فقط آزارمون می ده .هیچ فایده ای هم نداره .»
من هیچ علاقه ای به یونان نداشتم . اما مجبور بودم که با او موافقت کنم .بین خودمان مقدار پولی را که داشتیم حساب کردیم ، ایزومی دو و نیم میلیون ین پس انداز داشت و من یک و نیم میلیون می توانستم جور کنم که روی هم می شد چهار میلیون ین یعنی چهل هزار دلار .
ایزومی گفت :« با چهل هزار دلار میشه چند سالی توی یونان سر کرد .بلیت هواپیما حدود چهار هزار دلار خرج داره . می مونه سی و شش تا . اگه هر ماه هزار دلار خرج کنیم ،برای سه سال کافیه . دو سال و نیم برای این که آب ها از آسیاب بیفته . چی می گی ؟ بیا بریم . بعدا همه چیز خودش رو براه میشه .»
نگاهی به اطراف ام انداختم . اول صبح بود و کافه پر از زوج های جوان بود . ما تنها زوج بالای سی سال بودیم و یقینا تنها زوجی هم بودیم که داشتیم درباره برداشتن تمام پول هایمان و فرار به یونان پس از آن مصیبت حرف می زدیم .با خودم فکر کردم : عجب گندی شد . برای مدتی طولانی به کف دستانم خیره شدم . آیا واقعا زندگیم به این جا رسیده بود ؟
بالاخره گفتم : «باشه. بریم .»
8
روز بعد توی محل کار نامه استعفایم را تحویل دادم . رئیسم شایعات را شنیده بود و به این نتیجه رسیده بود که در آن لحظه بهترین کار برای من بیرون آمدن از آنجاست . همکارانم از این که می خواستم آنجا را ترک کنم جا خورده بودند.اما هیچ کدام زیاد تلاش نکردند تا این فکر را از سرم بیرون کنند.بعد از آن بود که تازه فهمیدم بیرون آمدن از کار اصلا سخت نیست . وقتی آدم تصمیم بگیرد که از شر چیزی خلاص شود دیگر چیزی برای حفظ کردن باقی نمی ما ند . نه، واقعا چیزی باقی نمی ما ند . .وقتی تصمیمت را بگیر ی ،دیگر چیزی نمی ماند که نتوانی از شر آن خلاص بشوی . درست مثل آن است که سر همه پول ها یت قمار کنی وبگویی : به جهنم ،سر هر چیزی که باقی مانده شرط بندی می کنم . چسبیدن به آن چه که باقی مانده به دردسرش نمی ارزد.
هر چیزی را که به فکرم می رسید ونیاز داشتم توی یک چمدان آبی رنگ سامسونیت معمولی گذاشتم . ایزومی هم همان قدر وسایل برداشته بود .
وقتی بر فراز مصر پرواز می کردیم ،ناگهان این ترس وحشتناک که ممکن است یکی دیگر اشتباهی چمدان مرا برداشته باشد ،مرا در بر گرفت . هزاران چمدان سامسونیت آبی یک شکل توی دنیا وجود داشت .ممکن بود وقتی به یونان می رسیدم و چمدان را باز می کردم بفهمم که چمدان پر ازوسایل آدم دیگری است . حمله عصبی شدیدی بر من عارض شد ،اگر چمدان گم می شد به غیر از ایزومی دیگر چیزی نمی ماند که مرا به زندگی خودم ارتباط بدهد . ناگهان احساس کردم که ناپدید شده ام . احساس عجیبی بود دیگرآن آدمی که توی هواپیما نشسته بود من نبودم . ذهن من اشتباهی خودش را به بسته ای که شبیه من بود چسبانده بود. ذهنم کاملا آشفته بود باید به ژاپن برمی گشتم و داخل تن واقعی خودم می رفتم .اما اینجا توی هواپیمای جت نشسته بودم و بر فراز مصر پرواز می کردم وهیچ بازگشتی درکار نبود این گوشت و پوستی که من موقتا اشغال کرده بودم ، به نظرم گچی می آمد . اگر خودم را می خاراندم ،همه چیزاز هم متلاشی می شد . لرزش غیر قابل کنترلی مرا در بر گرفت. می دانستم که اگر این لرزش بیشتر ادامه پیدا کند ،ممکن است این تکه ها از هم بشکافد و تبدیل به غبار بشوم . با وجود این که تهویه ها کار می کرد اما من غرقِ عرق شده بودم . پیراهنم به بدنم چسبیده بود و بوی بدی از تنم بلند می شد . یک مرتبه ایزومی دستم را محکم گرفت و مرا درآ غوش کشید. هیچ حرفی نمی زد اما می دانست که چه احساسی دارم . لرزش من نیم ساعتی طول کشید . دلم می خواست بمیرم ،دلم می خواست نوک لوله یک رولور را توی گوشم بگذارم و ماشه را بکشم تا ذهن و جسم ام به غبار تبدیل شود.
بعد از این که لرزش فروکش کرد،فکر کردم که سبک تر شده ام . و به شانه های مضطربم استراحت دادم و خودم را به جریان زمان سپردم . و به خوابی عمیق فرو رفتم . چشم که باز کردم ،آبهای نیلگون دریای اژه زیر پایمان قرار داشت .
8
بزرگترین مشکلی که توی جزیره داشتیم بیکاری بود . آنجا کاری برای انجام دادن نداشتیم .هیچ دوست و آشنایی نداشتیم . جزیره زمین تنیس یا سینما یا کتابی برای خواندن نداشت . آن قدر غیر منتظره ژاپن را ترک کرده بودیم که فراموش کرده بودم با خودم کتاب ببرم . یک نسخه از ترادژی آشیل را که ایزومی با خودش آورده بود ، همراه با دو رمانی که توی فرودگاه برداشته بودم خواندم . همه آنها را دوبار خواندم . توی بندر دکه ای بود که براي توریست ها وسایل می فروخت چند تا کتاب انگلیسی داشت. اما هیچ کدام از آنها چشمم را نگرفت . زمانی کار موردعلاقه ام کتاب خواندن بود و همیشه تصور می کردم که اگر وقت کافی داشته باشم ،توی کتاب ها غلت می زنم . اما خیلی مضحک بود که اینجا تمام وقت عالم در اختیار من بود اما چیزی برای خواندن نداشتم .
ایزومی شروع به یادگیری زبان یونانی کرده بود و چند تا کتاب به زبان یونانی گرفته بود . جدولی درست کرده بود که توی آن صرف افعال را نوشته بود و آن ها را با خودش همه جا می بردو از بر می خواند . آن قدر پیشرفت کرده بود که بتواندبا زبان یونانی دست و پا شکسته با مغازه دار ها حرف بزند. و هر وقت به کافه ای می رفتیم با پیشخدمت ها صحبت کنند. برای همین توانستیم چند نفر دوست و آشنا دست وپا کنیم . من هم برای آن که عقب نمانم ،زبان فرانسه ام را تقویت کردم . فکر می کردم که یک روزی به کارم بیاید،اما توی این جزیره کوچک لعنتی ،هیچ کس نبود که به زبان فرانسه حرف بزند. توی شهر یک جوری با انگلیسی سر میکردیم.تعدادی از قدیمی تر ها زبان ایتالیایی یا آلمانی می دانستند اما زبان فرانسه اصلا به درد نمی خورد.
ما که هیچ کاری برای انجام دادن نداشتیم ،همه جا می رفتیم .تلاش کردیم تا توی بندر ماهی بگیریم . اما حتی یک ماهی هم نتوانستیم بگیریم . مشکل این نبود که ماهی نبود ،بلکه آب خیلی زلال بود و ماهی ها می توانستند از بالای قلاب ما را که می خواستیم آنها را بگیریم ببینند. ماهی حتما باید کر و کور می بود تا این طوری توی قلاب بیفتد . من یک دفتر نقاشی و یک دست آبرنگ از یک مغازه محلی گرفتم . توی جزیره پرسه می زدم و از آدم ها ومناظر نقاشی می کردم . ایزومی کنارم می نشست و به نقاشی هایم نگاه می کرد و فعل های یونانی را حفظ می کرد . محلی ها برای دیدن نقاشی ها ی من می آمدند . من هم برای وقت گذرانی عکس آنها را میکشیدم که برایم موفقیت بزرگی محسوب می شد . بیشتر وقت ها وقتی عکس را به آنها می دادم ، برای آب جو مهمانمان می کردند . یک بار یک ماهیگیر یک اختاپوس درسته را به ما داد .
ایزومی می گفت : «تو می تونی با نقاشی کردن از چهره مردم پول دربیاری. تو نقاشیت خوبه .می تونی یه کار و کاسبی کوچولو باهاش راه بندازی . فکرشو بکن که اینجا نقاش ژاپنی وجود نداره . این دور و بر آدمهایی مثل تو زیاد نیستن . »
من خندیدم . اما حرف های اوجدی بود . خودم را تصور کردم که توی جزایر یو نانی سفر می کنم و وسایل نقاشی اضافی ام را بر می دارم و از آب جوی مجانی لذت می برم و به این نتیجه رسیدم که فکر بدی نیست . ایزومی ادامه داد :« من میشم راهنمای توریست ها ی ژاپنی ،یه مدت که بگذره تعداد اونا اینجا زیادمیشه . این جوری می تونیم از پس اوضاع بربیایم . البته این جوری من باید یاد گرفتن یونانی رو جدی تر بگیرم .»
پرسیدم : «واقعا توفکر می کنی ما بتونیم دو سال و نیم اینجا بیکار بمونیم ؟»
ایزومی گفت : « تا وقتی که پول هامون روندزدن یا مریضی چیزی نشیم . اگه چیزغیر قابل پیش بینی اتفاق نیفته می تونیم سر کنیم . اما بهتره که برای اتفاقات غیرمنتظره هم آماده باشیم .»
گفتم :« من تقریبا هیچ وقت راهم به دکتر نیفتاده .»
ایزومی به من خیره شد ،لب هایش را یک بری کرد وگفت : «اگه من حامله بشم چی ؟اون وقت چیکار می کنی ؟ گیرم که از خودت خیلی خوب مراقبت کنی ، اما همه گاهی وقت ها اشتباه می کنن . اگه این طوری بشه پول هامون خیلی زود تموم میشه .»
گفتم :« اگه کار به اینجا برسه مجبور میشیم برگردیم ژاپن .»
ایزومی به آرامی گفت :« تو متوجه نیستی، نه ؟ما دیگه نمی تونیم برگردیم ژاپن.»
8
من به نقاشی کردن و ایزومی به یاد گرفتن زبان یونانی ادامه دادیم . این مدت آرام ترین دوره تمام زندگیم بود . غذاهای ساده می خوردیم . ارزان ترین نوشیدنی ها را می نوشیدیم . هر روز از تپه ای که در آن نزدیکی بود بالا می رفتیم . بالای تپه یک روستا بود و ا ز آنجا می شد جزیره های دیگری را که آن اطراف بودند دید. هوای تازه و ورزش باعث شده بود تا هیکل متناسبی پیدا کنم . اما بعد از غروب آفتاب ،هیچ صدایی توی جزیره شنیده نمی شد. در آن سکوت من و ایزومی به آرامی عشق بازی میکردیم. در مورد همه چیز حرف می زدیم . دیگر نگران از دست دادن آخرین قطار یا دروغ هایی که باید به همسرانمان می گفتیم نبودیم . آن زندگی عجیب و فراتر از باور بود . پائیز ذره ذره داشت به پایان می رسید . زمستان زود هنگام آمد . باد برخاست و دریا به تلاطم در آمد .
همان وقت بود که ماجرای گربه های آدم خوار را توی روزنامه خواندیم . توی همان روزنامه نوشته بود که وضعیت امپراتوری ژاپن بدتر شده . اما ما روزنامه را برای این خریده بودیم که نرخ ارزها را نگاه کنیم .قدرت ین ژاپن نسبت به دراخما[11] ی یونان بالاتر می رفت و این مسئله برای ما خیلی حیاتی بود . چون هر قدر که قدرت ین بالاتر می رفت پول ما هم بیشتر میشد.
چند روز بعد از خواندن آن ماجرا بود که به ایزومی گفتم :« بیا در مورد گربه ها صحبت کنیم . وقتی من بچه بودم یه گربه داشتم که خیلی عجیب غیبش زد . »
به نظرمی آمدکه ایزومی دوست دارد ادامه ماجرا را بشنود . سر از روی جدول فعل هایش بلند کرد و به من نگاه کرد و گفت : چطوری ؟
گفتم : «کلاس دوم بودم یا شاید هم کلاس سوم . ما توی یه خونه ساز مانی که باغچه بزرگی داشت زندگی می کردیم .توی باغچه یه درخت کاج خیلی بزرگ بود . اون قدر بزرگ بود که نمی شد بالای اون رو دید . من توی ایوون پشتی نشسته بودم وکتاب می خوندم و گربه مون داشت توی باغچه بازی می کرد .گربه داشت به تنهایی جست وخیز می کرد. از اون کارایی که گربه ها همیشه می کنن. گربه داشت با یه چیزی بازی می کرد و اصلا خبر نداشت که من دارم اون رو تماشا می کنم .هر چی بیشتر اونو نگاه می کردم بیشتر می ترسیدم . به نظرم گربه جن زده شده بود . هی بالا و پائین می پرید و موهاش رو سیخ سیخ مي كرد . انگار یه چیزی اونجا بود که من نمی تونستم ببینم . آخر سر ، گربه، درست مثل ببرِ توی "سامبوی سیاه کوچولو[12] " شروع کرد به دویدن دور درخت کاج. بعد یه دفعه جیغ کشیدو از شاخه ها بالا رفت . من فقط می تونستم صورت کوچیکش رو که توی بالاترین شاخه ها بود ببینم . هنوز عصبی و هیجانزده بود . توی شاخه ها مخفی شده بود وبه یه چیزی زل زده بود. من صداش زدم . اما انگار که صدای منو نمی شنید .»
ایزومی پرسید : «اسم گربه چی بود؟»
گفتم : «یادم رفته . کم کم غروب شد و هوا تاریک شد . من دلواپس بودم و خیلی منتظر شدم تا گربه پائین بیاد آخر سر هوا کاملا تاریک شد و دیگه نتونستم گربه رو ببینم .»
ایزومی گفت :« زیاد عجیب نیست . خیلی اتفاق میفته که گربه ها این جوری غیبشون بزنه . مخصوصا وقتی موقع جفت گیریشون باشه. اونا زیادی هیجانزده میشن و نمی تونن راه خونه خودشون روپیداکنن . حتما وقتی تو حواست نبوده گربه از درخت پائین اومده ویه جایی رفته .»
گفتم : «شاید ، اما اون وقت ها من یه بچه بودم و مطمئن بودم که گربه تصمیم گرفته بالای درخت زندگی کنه . حتما یه دلیلی داشت که اون نمیخواست پائین بیاد. من هر روز توی ایوون می نشستم و به بالای درخت کاج نگاه می کردم و امیدوار بودم که گربه رو که از بالای شاخه ها نگاه می کردببینم .»
به نظرم آمد که حوصله ایزومی سر رفته . او سیگار دومش را روشن کرد دست اش را بلند کرد ، به من نگاه کرد وپرسید :« اصلا به بچه ات فکر میکنی ؟»
نمی دانستم که چه جوابی باید بدهم . برای همین صادقانه گفتم : «آره .گاهی وقت ها . اما نه همیشه . گاهی وقت ها یه چیزی اون رو یادم میندازه .»
پرسید : «دلت نمی خواد که اون رو ببینی ؟»
گفتم :« چرا . گاهی وقتا دلم می خواد .»
اما دروغ می گفتم . داشتم به این فکر می کردم که احساسم در این موردباید این طوری باشد. وقتی کنار ش بودم فکر می کردم که او قشنگ ترین موجود دنیاست . هروقت دیر به خانه می رسیدم ،اول به اتاق او می رفتم تا صورت اش را در خواب ببینم . بعضی وقت ها دلم می خواست آنقدر محکم او را بغل کنم که ممکن بود تمام استخوان هایش بشکند . حالا همه چیز درباره او ،صورتش ،صدایش ،حرکاتش در سرزمین ای دور دست مانده بود . و تنها چیزی که به وضوح یادم می آمد بوی صابونش بود . همیشه دوست داشتم که او را به حمام ببرم و تن اش را بشویم . بدنش خیلی حساس بود . برای همین همسرم همیشه صابون مخصوص برایش میگرفت . تنها چیزی که درباره پسرم در خاطرم مانده بود بوی همان صابون بود .
ایزومی گفت : « اگه تو دلت بخواد برگردی ژاپن، من نمی تونم جلوی تو رو بگیرم . نگران من نباش یه جوری از پس اوضاع برمیام .»
سری تکان دادم. اما می دانستم که قرارنیست این اتفاق بیفتد .
ایزومی گفت : «دلم می خواد بدونم وقتی پسرت بزگ بشه همون جوری در مورد تو فکر می کنه که الان در موردت فکر می کنه ، که تو هم مثل یه گربه بالای درخت کاج ناپدید شدی .»
گفتم : «شاید »و خندیدم .
ایزومی سیگارش را توی زیرسیگاری له کرد، آهی کشید و گفت :« بیا بریم خونه. باشه ؟»
گفتم : اما هنوز صبحه .»
گفت : «چه عیبی داره ؟»
گفتم : «هیچی .»
8
نیمه های شب که بیدار شدم ایزومی نبود . نگاهی به ساعت کنار تخت انداختم . ساعت دوازده و نیم بود . کور مال کورمال دنبال چراغ گشتم و آن را روشن کردم و نگاهی به اتاق انداختم .همه چیز آن قدر آرام بود که انگار یکی موقعی که خواب بودم وارد اتاق شده و گرد سکوت را همه جا پاشیده. دو تا ته سیگار له شده سالیم توی زیر سیگاری بود و یک پاکت مچاله شده سیگار کنار آن بود. از رختخواب بلند شدم و به اتاق نشیمن رفتم. آنجا هم نبود . توی آشپز خانه و حمام هم نبود . در را باز کردم و نگاهی به حیات انداختم . فقط یک جفت صندلی راحتی آنجا بود که نور درخشان ماه رویشان افتاده بود . خیلی آرام صدا زدم :« ایزومی »جوابی نیامد . دوباره بلندتر صدا زدم . قلبم داشت به تندی می تپید . آیا این صدا ، صدای خودم بود ؟ خیلی بلند و غیر عادی به نظرمی آمد . اما هیچ جوابی نیامد . نسیم ملایمی ازسمت دریا می وزید و برگهای چمن های وسیع را به تکان در میآورد . در را بستم و به آشپزخانه برگشتم و نصف لیوان نوشيدني برای خودم ریختم تا کمی آرامش پیدا کنم .
نور درخشان ماه از پنجره آشپزخانه داخل می شد و سایه های وهم آوری را روی دیوار ها و کف آن می انداخت . همه چیز مثل صحنه ای نمادین از یک نمایش مدرن به نظر می آمد ناگهان یاد شبی افتادم که گربه بالای درخت کاج غیب شده بود . آن شب درست مثل همین شب بود . ماه کامل بود و هیچ ابری در آسمان نبود .آن شب بعد از شام دوباره روی ایوان رفته بودم تا دنبال گربه بگردم . هر چه از شب می گذشت نور ماه درخشانتر می شد . نمی دانم چه دلیلی داشت ولی نمی توانستم چشم از درخت کاج بردارم . یقین داشتم که هر از گاهی می توانم چشم های گربه را که از لابهلای شاخه ها برق می زد ببینم . اما همه این ها فقط یک توهم بود .
پیراهن ضخیمی پوشیدم و شلوار جین به تن کردم و سکه هایی را که روی میز بود برداشتم : آنها را داخل جیبم گذاشتم و بیرون زدم . حتما ایزومی خوابش نگرفته بود و رفته بود تا قدم بزند . حتما همین بود . باد کاملا خوابیده بود و تنها صدایی که می آمد صدای کفش های تنیس خودم بود که مثل صدای اغراق شده توی فیلم ها روی شن ها فرود می آمد . به این نتیجه رسیدم که حتما ایزومی به بندر رفته . تنها یک راه بود که به سمت بندر می رفت . برای همین هم گمش نمی کردم . چراغ های خانه های کنار جاده همه خاموش بود .و نور ماه زمین را به رنگ نقره ای در آورده بود . زمین مثل اعماق دریا به نظر می رسید.
توی نیمه راه بندر بود که صدای ضعیف موسیقی را شنیدم و ایستادم. اول فکر کردم که دچار توهم شده ام . درست مثل موقعی که فشار هوا تغییر پیدا می کند و صدای زنگ توی گوش آدم می پیچد. اما وقتی با دقت گوش کردم . می توانستم صدای موسیقی را بشنوم . نفس ام را مثل آنکه بخواهم ذهنم را در تاریکی درون خودم غرق کنم، حبس کردم و با دقت گوش دادم . نه هیچ شکی نبود. موسیقی بود. یکی داشت یک وسیله موسیقی می نواخت. یک موسیقی زنده بود و از دستگاه پخش نمی شد. اما این چه جور وسیله موسیقی بود؟ یک وسیله موسیقی شبیه ماندولین[13] که آنتونی کوئین توی فیلم زوربای یونانی[14] با آن می رقصید ؟ یک بوزوکی[15] ؟ اما چه کسی در این دل شب بوزوکی می زد و کجا ؟
8
به نظرم آمد که موسیقی از روستای بالای تپه ای که ما هر روز برای ورزش کردن آنجا می رفتیم می آید . توی دو راهی ایستادم و دو دل ماندم که چه کار باید بکنم . و از کدام طرف بروم . حتما ایزومی هم صدای موسیقی را شنیده بود . حس خاصی به من می گفت که حتما ا یزومی صدای موسیقی را شنیده و دنبال آن رفته .
بالاخره تصمیم ام راگرفتم و به سمت راست رفتم و از شیبی که خیلی خوب می شناختم بالا رفتم . هیچ درختی کنار جاده نبود . فقط بوته هایی به بلندی زانو بود که در سایه صخره ها مخفی شده بود . هرچه بیشتر جلو می رفتم ،صدای موسیقی بلندتر و واضح تر می شد . می توانستم صدای موسیقی را به وضوح بشنوم . حالت سرزنده ای داشت . به نظر می رسید که یک جور مهمانی توی روستای بالای تپه گرفته اند . بعد یادم آمد که صبح همان روز توی بندر جشن عروسی بزرگی را دیده بودیم . حتما همان مهمانی عروسی بود که تا شب ادامه داشت .
همان وقت بود که بی هیچ هشداری ناپدید شدم .
شاید به خاطر نور ماه بود . یا به خاطر موسیقی نیمه شب . با هر قدمی که برمی داشتم احساس می کردم که بیشتر به عمق شنزاری که هویتم در آن ناپدید شده ، فرو می روم . درست مثل همان احساسی بود که موقع پرواز بر فراز مصر توی هواپیما داشتم . این من نبودم که توی نور ماه راه میرفتم. آن من نبودم بلکه مجسمه ای بود که از گچ درست شده بود . دستم را روی صورتم کشیدم . اما صورت مال من نبود و آن دست، دستِ من نبود . قلبم در سینه می تپید و خون را با سرعت دیوانه واری داخل تنم به گردش در می آورد . این بدن ،آدمکی گچی بود ،یک آدمک طلسم شده که ساحره ای در آن حیاتی فانی دمیده بود . پرتو زندگی حقیقی داشت از بین می رفت . عضلات ساختگی و موقت من داشت به حرکت در می آمد. من آدمکی بودم که باید قربانی می شد .
به حیرت افتادم که« پس منِ واقعیِ من کجاست ؟
ناگهان صدای ایزومی از ناکجا آباد به گوشم رسید که می گفت : خودِ واقعی تو رو گربه ها خورده ن . اینجا که ایستاده بودی اون گربه ها ی گرسنه تو رو دریدَن . همه جای تو رو خوردن و فقط استخونات مونده.
نگاهی به اطراف انداختم . حتما همه این ها توهم بود . تنها چیزی که میدیدم زمین سنگلاخ بود و بوته های کوتاه و سایه های ریزشان . صدا از داخل سرم می آمد.
به خودم گفتم : به این چیز های وحشتناک فکر نکن . انگار که بخواهم از موج بزرگی فرار کنم ، خودم را به صخره سنگی که کنار دریا بود چسباندمو نفس ام را حبس کردم . به خودم گفتم حتما موج میگذردتوحالا خسته و عصبی هستی ، به واقعیت بچسب . مهم نیست که چطور . فقط به یک چیز واقعی بچسب.
دست توی جیبم کردم و ودنبال سکه ها گشتم . سکه ها توی دستم ازعرق خیس شده بود .
به سختی تلاش کردم تا به چیز دیگری فکر کنم . به آپارتمان شادی که توی یونوکی داشتم فکر کردم ،به کلکسیون آهنگ هایی که پشت سر جا گذاشته بودم ،به کلکسیون کوچک و شادم . بیشتر آنها آهنگ های جاز پیانیست های سفید ده های پنجاه و شصت بودند مثل :کنی تریستانو[16] ،آل هاگ[17] ، کلود ویلیامسون[18] ، لو لِوی[19] ، راس فریمان[20] .بیشتر آلبوم ها مدت ها از زمان انتشارشان گذشته بود . جمع کردن آنها خیلی زحمت و هزینه برده بود . با زحمت فراوان ،مغازه های فروش صفحه های موسیقی را زیر و رو کرده بودم و با کلکسیونرهای دیگر معامله كرده بودم و کم کم کلکسیون خودم را درست کرده بودم . بیشتر آنها دست اول نبودند اما فضای صمیمی و منحصر به فردی را که آن آهنگ های قدیمی در خود داشت دوست داشتم . اگر همه چیز دست اول بود دنیا جای کسل کننده ای می شد. اینطور نیست؟ همه جزئیات قاب های آن صفحه های موسیقی به خاطرم آمد . وزن و سنگینی آن ها را در دستانم حس می کردم .اما حالا دیگر آنها برای همیشه از دست رفته بود .خودم آنها را از بین برده بودم . دیگر هر گز توی این زندگی آن آهنگ ها را نمی شنیدم .
بوی توتون ای را که موقع بوسیدن ایزومی توی بینی ام میزد به خاطر آوردم . طعم لب ها و زبانش را . چشم هایم را بستم .دلم می خواست ایزومی کنارم باشد . دلم می خواست دستم را درست مثل موقعی که از روی مصر می گذشتیم در دست بگیرد و دیگر هر گز آن را رها نکند .
موج سرانجام از رویم گذشت و رد شد و موسیقی هم با آن از بین رفت .
صدای موسیقی قطع شده بود ؟ احتمال داشت چون ساعت نزدیک یک بود. یا این که اصلا موسیقی ای در کار نبود . این هم ممکن بود . دیگر به حس شنوائی ام اطمینان نداشتم . دوباره چشم هایم را بستم و در هشیاری ام فرو فتم . جمله ای سنگین و آرام در تاریکی بر زبان آوردم . اما دیگر چیزی نمی شنیدم . حتی صدای انعکاس را هم نمی شنیدم .
نگاهی به ساعت ام انداختم . فهمیدم که ساعت توی دستم نیست . آهی کشیدم ، دستانم را در جیبم گذاشتم . دیگر زمان برایم مهم نبود . نگاهی به آسمان کردم . ماه مثل صخره سنگ سردی بود که پوسته آن در گذر سال ها از بین رفته. سایه های روی سطح آن مثل خرچنگی بود که چنگال های مهیبش را باز کرده بود . نور آن افکار آدم ها را می فریفت و گربه ها را ناپدید می کرد .شاید همین نور بود که باعث ناپدید شدن ایزومی شده بود . شاید همه این ها از قبل مقدر شده بود و همه چیز مدت ها قبل از آن شب آغاز شده بود .
دست هایم را درازکردم و بازوهایم ، انگشتانم را خم کردم .آیا باید جلو می رفتم یا این که را ه را برمی گشتم ؟ایزومی کجا رفته بود ؟ چطور میتوانستم بدون اودر این جزیره دور افتاده زندگی کنم . او تنها موجودی بود که منِ فاني و شکننده ام را یکپارچه نگه داشته بود.ادامه دادم و از تپه بالا رفتم . این همه راه را بالا آمده بودم و باید تا بالای تپه می رفتم . آیا آنجا واقعا آهنگی نواخته می شد؟ باید با چشم های خودم می دیدم .حتی اگر تنها نشانی کوچکی از آن باقی مانده باشد. در عرض پنج دقیقه به بالای تپه رسیدم . تپه به سمت جنوب ، به سمت دریا ،بندر و شهر که در خواب بود شیب داشت .روشنائی های پراکنده خیابان ها، جاده ساحلی را روشن کرده بود . طرف دیگر کوه توی تاریکی بود و هیچ نشانی از این که تنها چند لحظه قبل در آنجا جشن ای بر پا بوده نبود .
به آپارتمان برگشتم و یک لیوان کنیاک را خالی کردم . تلاش کردم تا بخوابم اما نتوانستم . تا روشن شدن آسمان مشرق در چنگال ماه گرفتار بودم . بعد ناگهان آن گربه ها که توی آپارتمان محبوس شده بودند و از گرسنگی رو به مرگ بودند ،توی ذهنم مجسم شدند . من- منِ واقعی ام مرده بود و گربه ها زنده بودند و داشتند گوشتم را می خوردند، قلبم را گاز میزدند . خونم را می مکیدند و آلت تناسلی ام را می دریدند . از دوردستها می توانستم صدای لیسیده شدن مغزم را بشنوم . آن سه گربه پشمالو مثل ساحره های مک بث[21] دور سر شکسته ام را گرفته بودند . مایع غلیظ داخل آن را می مکیدند . نوک های خشن زبان هايشان چین های نرم ذهنم را لیس می زد و با هر لیس زدن هشیاری ام مثل شعله ای سو سو می زد و رو به خاموشی می رفت .[1]. Izumi
[2]. Salem
[3]. Unoki
[4]. tama
[5]. Giant’s Triples Tokyo
[6]. Moldau
[7]. Chigasaiki
[8]. Shibuya
[9]. Harujuku
[10] Denny,s
[11]. Drachma
[12]. Little Black Sambo
[13]. Mandolin
[14]. Zorba The Greek
[15]. Bouzouki
[16]. Kennie Tristano
[17]. Al Haig
[18]. Claud Williamson
[19]. Lou Levy
[20]. Russ Freeman
[21]. macBeth’s
