تبليغاتX
شهر گم شده
اینجا غیر از داستان چیزی پیدا نمی شود

 

هفتمين دوره اين مسابقه توسط دفتر هدايت و سايت سخن برگزار مي شود . شرايط شركت در اين رقابت ادبي به شرح زير است :

شرايط شركت در مسابقه :

_ هر نويسنده مي تواند فقط يك داستان كوتاه منتشر نشده خود را براي شركت در مسابقه ارسال كند.

_ داستان ارسالي نبايد از هزار كلمه كمتر و از چهار هزار كلمه بيشتر باشد وبه دو روش قابل ارسال است :

الف ) ارسال به بخش داستان هاي كوتاه درسايت سخن

ب) ارسال به صندوق پستي 365-19585  يا ايميل به نام دفترهدايت . داستان هايي كه به طريق پستي ارسال مي شوند لازم است بريك روي صفحه به صورت تايپ شده و درچهارنسخه فرستاده شوند . اين آثار درمسابقه شركت خواهندداشت ولي تنها گزيده اي ازآنها برروي سايت قرار مي گيرد.

_ نويسندگاني كه در اين مسابقه شركت مي كنند لازم است توجه فرمايند تا تعيين برندگان و نيز انتخاب داستان ها براي چاپ در مجموعه آثار برگزيده از درج داستان ارسالي خود در كتاب ها ، نشريات و سايت هاي اينترنتي و يا ارسال براي مسابقه داستان نويسي ديگر خودداري فرمايند . در غير اين صورت داستان فرستاده شده در مسابقه شركت داده نمي شود .

_ نويسندگان داستان ها لازم است شماره تلفن تماس _ آدرس كامل پستي _ تلفن همراه _ فاكس يا Email  خود را همراه داستان ارسالي به صندوق پستي يا سايت سخن اعلام دارند و در صورت تغيير مراتب را به دفتر هدايت اطلاع فرماييد .داستان هائي كه فاقد اطلاعات ياد شده باشند در مسابقه شركت نخواهند داشت . ارسال كنندگان داستان براي سايت لازم است تلفن خود را ارسال دارند .

_ ارسال داستان براي اين مسابقه به اين معني است كه نويسنده در صورت انتخاب ، رضايت خود را براي چاپ داستان ارسالي در مجموعه داستان هاي برگزيده اعلام داشته است . و دفتر هدايت مجاز به ويرايش داستان ها مي باشد . داستان هاي ارسالي مسترد نخواهد شد .

_ داستان بدون عنوان يا نام نويسنده و يا با نام مستعار نويسنده مطلقا پذيرفته نمي شود .

_ مهلت ارسال آثار تا سي ام مهرماه 1387 است . اعلام داستان هاي برتر و اسامي برندگان و اهداي جوائز در مراسم بهمن ماه 1387 اعلام مي شود . جوايز برندگان خارج از كشور به نماينده آن ها اهداء خواهد شد .

_ كليه علاقه مندان و فارسي زبانان از كشورهاي همسايه و ديگر كشورها مي توانند در اين مسابقه شركت كنند

گزينش آثار و جوائز

_ نام داوران در مراسم پاياني اعلام خواهد شد .

_ به داستان هاي برگزيده به انتخاب هيئت داوران تنديس صادق هدايت يا لوح تقدير اهداء مي شود .

_ در صورت نياز به اطلاعات بيشتر به يكي از روش هاي زير تماس حاصل فرماييد :

دفتر هدايت :22556607 -  تلفن همراه : 09122837489  - ايميل : jahanhedayat@yahoo.com 

سايت سخن :‌88661950 –

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

فراخوان چهارمین دوره جایزه ادبی والس

 

سایت ادبی والس قصد دارد چهارمین دوره جایزه ادبی والس را در سال 1387 با موضوع "رمان منتشر نشده" برگزار کند.

هدف سایت ادبی والس از برگزاری چهارمین دوره جایزه با این موضوع، شناسایی رمان‌ها و آثار ارزشمندی است که طی سال‌های اخیر به دلایل مختلف از انتشار بازمانده‌اند و همچنین بررسی پتانسیل‌ها و توانایی‌های واقعی ادبیات امروز ایران که به دلیل وضعیت ناب‌سامان نشر تاکنون به طور جامع قابل مطالعه نبوده است.

این جایزه پیشاپیش و همراه با این فراخوان، اعتراض خود را به وضعیت بیمار نشر در ایران و دیگر کشورهای فارسی‌زبان اعلام می‌دارد و معتقد است تا معضلاتی چون؛ گزینش محدود انگار ناشران، عدم سرمایه‌گذاری گسترده بخش خصوصی در حوزه ادبیات و به ویژه رمان، ممیزی سلیقه‌ای و غیر مسولانه، شمارگان محدود کتاب، توزیع نامناسب، نبود تبلیغات موثر به خصوص از طریق رسانه‌های تاثیرگذار و عدم تامین اقتصادی قشر نویسنده از طریق تالیف و انتشار کتاب حل نشود ادبیات ایران به جایگاه درخور دست نخواهد یافت. این جایزه ابراز امیدواری می‌کند که بتواند با ایجاد رقابت سالم و با یاری نویسندگان، ناشران و منتقدان ادبی، بخشی از توان نهفته ادبیات ایران را آشکار کند.

این جایزه از تمام کسانی که طی سالیان اخیر به تالیف و آفرینش رمان پرداخته‌اند و تاکنون اثرشان به هر دلیلی از انتشار رسمی بازمانده است دعوت می‌کند که اثر خود را به دبیرخانه چهارمین دوره جایزه ادبی والس ارسال کنند. آثار ارسالی حتما باید دارای ویژگی‌های زیر باشند:

1-     رمان باید به زبان فارسی نوشته شده باشد.

2-     عدم انتشار و چاپ رمان در داخل و یا خارج از کشور به صورت رسمی (ملاک انتشار رسمی، داشتن شابک یاISBN   است) ملاک اصلی شرکت در جایزه است. (تبصره: از نظر این جایزه کتاب الکترونیک، انتشار رسمی تلقی نمی‌شود.)

3-     ملاک زمانی عدم انتشار، زمان ارسال اثر است و اگر پس از ارسال، اثری منتشر شد در روند بررسی و داوری تاثیری نخواهد داشت.

4-     از نظر زمان آفرینش اثر، محدودیتی وجود ندارد.

5-     هر نویسنده فقط می‌تواند یک اثر به دبیرخانه ارسال کند.

6-     از منظر موضوعی هیچ محدودیتی در این جایزه مطرح نیست و انتخاب موضوع آزاد است.

7-     آثار «صرفا» عامه‌پسند در این جایزه شرکت داده نخواهند شد.

8-   اثر باید به صورت فایلWORD  یا PDF به نشانی پستی یا الکترونیکی جایزه ارسال شود.

9-     نویسنده باید شخصا اثر را در جایزه شرکت دهد.

مهلت ارسال اثر به دبیرخانه این جایزه ادبی 1مرداد تا 30 مهر 1387 تعیین شده است. به زودی اسامی داوران این جایزه نیز اعلام خواهد شد. داوری در این دوره یك مرحله‌ای خواهد بود و هر یك از داوران به طور جداگانه به داوری آثار خواهد پرداخت و به آثار امتیاز خواهد داد. در نهایت حاصل جمع امتیازات، آثار برتر را مشخص می‌كند. این امتیازات به تفكیك برای هر اثر و به همراه ملاك‌ها و معیارهای‌ هر داور، پس از اعلام نتایج از طریق سایت www.valselit.com منتشر خواهد شد. مقرر شده است در این دوره با اهدای لوح و تندیس والس از پدیدآورندگان سه اثر برتر تقدیر شود. نتایج، همزمان با برپایی مراسم پایانی جایزه، در اسفند ماه سال جاری اعلام خواهد شد.

علاقه‌مندان به شرکت در این جایزه می‌توانند تا تاریخ 30 مهرماه سال جاری اثر خود را به صورت متن تایپ شده با نرم‌افزار WORD یا به فرمت  PDFاز طریق پست الكترونیكی (e-Mail) به صورت متن ضمیمه (Attachment) به نشانی valselit@gmail.com یا به صورت CD به نشانی پستی: تهران – صندوق پستی 1165-15815 ارسال كنند. ذکر عنوان «مربوط به جایزه ادبی والس» و همچنین ذکر مشخصات نویسنده از قبیل، نام و نام خانوادگی (در صورت مستعار بودن ذکر نام اصلی نیز ضروری است)، آدرس کامل پستی، تلفن تماس و آدرس الکترونیک در نامه ارسالی ضروری است.

لازم به یادآوری است که جایزه والس در راستای حقوق مولف، آثار رسیده به دبیرخانه را فقط در اختیار داوران قرار خواهد داد و از هرگونه انتشار، چاپ و تکثیر آن، چه در زمان برگزاری جایزه و چه پس از آن خودداری خواهد کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

خیلی وقت است که ازحس نوشتن پرم . وسط های درس خواندن یا ترجمه کردن( که هر دو امانم را بریده (ولی دوستشان دارم )) تند و تند فکرهایم را یادداشت می کنم تا مبادا فراموشم بشود . اما خدا میدادکی وقت نوشتن آنها را پیداخواهم کرد . ولی هرچه هست انسان با امید زنده است . 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

به تازگی چاپ سوم از مجموعه داستان های کوتاه کوتاه ازبلقیس سلیمانی به نام بازی عروس و داماد  به چاپ رسیده . خوانش داستان های این مجموعه  رادر جلسات ای که  که با آقای کریمی  داریم تمام کردیم و درباره داستان ها نیز صحبت های فرا.انی شد . امیدوارم بتوانم نقدی را برای این مجموعه داستان در همین وبلاگ بنویسم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

                       

 كاوك نام سايت جديدي است كه به تازگي به جمع سايت هاي ادبي كشور اضافه شده است . كاوك  سايت اختصاصي نويسندگان كرج ميباشد كه با همت تني چند از داستان نويسان حال حاضر شهرستان كرج ساخته شده و در حال فعاليت است . در اين سايت بسيار زيبا ابتدا با محيطي شاد و رنگهايي روشن مواجه ميشويد كه هر مخاطب را بر آن ميدارد تا دقايقي در فضاي آن به گشت و گذار بپردازد . اگر چه سايت در ماه هاي ابتدايي خود است اما مسئولين آن در اين وقت كم توانسته اند توجه بسياري از دوست داران داستان نويسي را به خود جلب نمايند . در اين سايت با تازه ترين خبرهاي ادبي روز جهان – آخرين خبرها از انجمن نويسندگان كرج و همچنين گزارش آخرين جلسه اين انجمن آگاه ميشويد . دسترسي به نويسندگان و آثار اعضاي اين انجمن يكي ديگر از نقاط قوت سايت ميباشد . دوستاران ميتوانند با مراجعه به سايت كاوك آثار خود را جهت نقد به دست مديريت سايت برسانند در اينجا جا دارد از دوست نويسنده مان آقاي مصطفي انصافي به خاطر زحماتشان در اطلاع رساني هاي به وقتشان و از زحمات ساير دوستانش كمال قدرداني  را داشته باشيم  .

به نقل از انجمن نویسندگان ملایر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

      جايزه‌ي ادبي شعر باعنوان « نا نوشته هاي حسين منزوي» برگزار مي‌شود 

 

طبق فرا خوان دبيرخانه اين جايزه ي ادبي قرار است در بهار سال آينده اين جايزه ادبي برگزار شود لذا به موجب اين فراخوان از كليه ي شاعران سراسر كشور دعوت به عمل مي آيد تا با ارسال اشعار خود به دبيرخانه اين جشنواره ايشان را دربرگزاري هر چه با شكوهتر اين جايزه ادبي كه به نام شاعر خوبمان مرحوم حسين منزوي زينت شده ، ياري نمايند.

شرايط شركت در مسابقه:

-         اين جايزه در دو بخش شعر كلاسيك و شعرنو برگزار خواهد شد.

-         در بخش كلاسيك ( غزل .مثنوي . رباعي و...)

-         در بخش نو ( نيمايي  و سپيد )

-         هر شركت كننده بايد حد اقل 5 شعر و حد اكثر 10 شعر به دبيرخانه ارسال نمايد.

-         ملاك داوري خوانش كليه اشعار شاعران و ملاك برتري هر فرد مجموع امتيازات كل آثارش ميباشد.

-         naneveshtehmonzavi@yahoo.com  آثار تان را به آدرس فوق ارسال نماييد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

در فهرست 20 نفره جشنواره اورنج برادبند نام هفت رمان نويس تازه كار از جمله دو نويسنده زن ايراني به چشم ميخورد اين جشنواره كه هر ساله با هدف معرفي بهترين نويسندگان زن برگزار ميشود تنها آثار نوشته شده به زبان انگليسي را در جشنواره شركت مي دهند.

خانم آنيتا امير رضواني نويسنده ايراني ساكن سانفرانسيسكو با رمان " خون گلها " كه نگاهي به زندگي يك دختر اصفهاني در ايران دارد يكي از نامزدهاي دريافت جايزه از اين جشنواره بزرگ و معتبر مي باشد.

خانم داليا سوفر با رمان " سپتامبرهاي شيراز " كه در آن به حوادث و ماجراهاي پس از انقلاب 1979 ايران پرداخته است ديگر نويسنده ايراني تبار است كه نامزد دريافت اين جايزه ارزشمند شده است .

لازم به ذكر است كه جايزه سي هزار پوندي سال گذشته جشنواره اورنج را نويسنده 29 ساله نيجريه اي خانم  چيما ماندا نگزي آديچي به خاطر رمان دويست و سي هزار كلمه اي خود " تيمي از خورشيد زرد " دريافت نموده است. با آرزوي موفقيت براي دو بانوي نويسنده ايراني در اين جشنواره بسيار بسيار ارزشمند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

 تصمیم ندارم مثل همه سال نورا تبریک بگویم . می توانید به جای .. هر چیزی بگزارید .  فراموش نکنید که سال نو دست شماست .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

چند روزی هست که نهرانم . و شدیدا درگیر کارهای دانشگاه هستم. امروز بالاخر فرصتی شد تا سری هم به خودم . به مردی از شهر گم شده بزنم. طبق خبرهایی که رسیده . جشنواره ادبی استان زنجان روز پنجشنبه ۱۸ بهمن در خرمدره برگزار شده . از کم و کیف و برندگان و خیلی چیز های دیگر خبری ندارم . ولی در اولین فرصت . اخبار آنها را توی وبلاگ خواهم نوشت . شاد باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

 

 

                                 به هستي بنگريم و لحظه‌هاي ناب و ساده‌ي زندگي را کشف کنيم.

 
مركزهمايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران برگزار مي‌كند. «كشف‌ لحظه» مسابقه‌ي بزرگ داستانک‌هاي فارسي . مسابقه‌اي براي ديدن و لمس هستي، و نوشتن آن، براي همه، در هرجا كه باشند. در هر شغل و حرفه‌اي كه هستيد، با هر علاقه اي كه داريد و از هر روزنه‌اي كه به هستي و زندگي مي‌نگريد، مي‌توانيد با كشف لحظه‌ها، همراه شويد و تجربه‌هاي خود را  از زيستن در اين جهان، با ديگران قسمت كنيد. اين مهم نيست كه تاكنون داستاني نوشته‌ايد يا نه، مهم آن است كه چه‌قدر و چگونه به خود و زندگي نگرسته‌ايد. مسابقه‌ي «كشف لحظه» امكاني است براي ديدن همه‌ي آن چيزهايي كه در زندگي شگفت‌زده‌مان مي‌كند، شناخت دوباره چيزهايي كه هر روز مي‌بينيم و به سادگي از كنارشان مي‌گذريم و شايد يافتن منظري تازه‌اي براي نگريستن به خود و جهان ... لحظه‌اي براي ديدن، ادراك و انديشيدن.

شرايط شرکت در مسابقه:
تمامي داستانک‌هايي كه در هر نقطه از جهان به زبان فارسي نوشته شده باشند، مي‌توانند در اين مسابقه شرکت کنند. موضوع داستانك‌ها  آزاد است و هر شرکت کننده مي‌تواند سه (3) داستانك را به مسابقه ارسال کند. متوني از نظر مسابقه‌ي «كشف لحظه» داستانک تلقي مي‌شوند كه از اصلي‌ترين عناصر داستاني، يعني «روايت» و «گفتگو» برخوردار بوده و حداكثر صد و پنجاه (150) كلمه باشند.
 
داستانك‌‌هاي خود را به پست الكترونيك مسابقه داستانك نويسي مركز همايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران ارسال كنيد: 
award@iran-tcac.com
زمان بندي و مراحل اجراي مسابقه:
آخرين مهلت ارسال داستانک‌ها براي شرکت درمسابقه‌ي «كشف لحظه»
، تا پانزدهم اسفند ماه 1386 است. بعد از آن برندگان در سه مرحله اعلام وهدايا و جوايز طي مراسمي به شركت كنندگان تقديم مي‌شود. در مرحله‌ي اول پنجاه (50) داستانک از ميان تمامي آثار رسيده انتخاب مي‌شود و طي مراسمي از برندگان تجليل شده و منتخبي از آثار رسيده در مركز همايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران نقد و بررسي خواهند شد. در فاصله‌ي مراحل اول و دوم فرصت بازنويسي آثار در اختيار تمامي شركت كنندگان در مسابقه قرار خواهد گرفت . در اين فاصله تمامي شركت كنندگان و ديگر علاقه‌مندان دوه ماه فرصت دارند تا با شركت در نشست‌هاي ويژه‌ي ادبيات داستاني مركز همايش‌ها، داستان‌هاي خود را بازنويسي و اصلاح كرده و در مرحله‌ي دوم  مسابقه شركت كنند. در دو ماه فاصله‌ي ميان مراحل اول و دوم پنجاه (50) داستانك ديگر از ميان داستانك‌هاي بازنويسي شده و ديگر آثار ارسال شده به مسابقه انتخاب شده و در مجموع يك صد (100) داستانك براي داوري به مرحله‌ي دوم راه پيدا خواهند كرد.
در مرحله‌ي دوم، 
ده داستانك از ميان صد اثر مرحله‌ي اول برگزيده مي‌شوند و طي مراسم از آنان تقدير خواهد شد و هداياي نفيسي تقديم شان مي‌شود. در مرحله‌ي سوم و نهايي مسابقه‌ي «كشف لحظه» سه داستانک از ميان ده اثر برتر مرحله‌ي دوم برگزيده مي شوند، که طي مراسم شايسته‌اي از تمامي برندگان سه مرحله  تقدير خواهد شد و جوايز شان را دريافت خواهند كرد.
جوايز:  
برنده ي رتبه اول، پنج سکه ي بهارآزادي
برنده ي رتبه دوم، سه سکه ي بهارآزادي
برنده ي رتبه سوم، دو سکه ي بهارآزادي

در پايان اين مسابقه نيز تمامي يک صد داستانک برگزيده‌ي «كشف لحظه» در کتابي نفيس به همت  انتشارات «روان‌شناسي و هنر» منتشر خواهد شد. ضمن آن كه تمامي آثار شايسته‌‌ي ارسال شده به اين مسابقه در صورت تمايل نويسندگان آن دربرنامه‌هاي ادبي مركز نقد و بررسي خواهند شد. همچنين تمامي داستان‌هايي كه از قابليت‌هاي اوليه‌ي ادبي برخوردار باشند، در صورت تمايل نويسندگان شان بر روي  وب سايت مركز همايش‌ها مجموعه فرهنگي هنري تهران قرار خواهند گرفت نقد و تحليل هاي  تخصصي در بخش  ويژه‌ي داستانك‌هاي مجله‌ي «روان شناسي و هنر» منتشر خواهد شد.

 

منبع خبر : انجمن نویسندگان ملایر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

 

 

جلسه بعدي نقد كتاب  به نقد و برسي كتاب كوتاه ترين داستان ، اختصاص دارد . اين مجموعه توسط استنلي بوبين ويرايش و توسط هنرمند زنجاني و دوست عزيز مان آقاي مهران مرتضائي به فارسي ترجمه شده . اين كتاب در سال 1381 توسط انتشارات سالي به چاپ رسيده  است .


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

 

 

بالاخره جلسه نقد و بررسي مجموعه داستان طبقه همكف ساعت 5 عصر روز دوشنبه يكم بهمن ماه  در سالن اجتماعات كتابخانه سهروردي برگزار  شد . در اين جلسه كه مجري گري آن بر عهده  محمد فضلي بود ، مردي از شهر گم شده ، محمد علي خامه پرست ،سلمان كريمي و خليل ببري به نقد و بررسي داستان پرداختند. و پس از نقد  داستان ، آقاي دكتر سرامي دباره داستان كوتاه و بلند ،دنياي جديد و داستان پست مدرن و خصوصيات آن پرداختند. در اين جلسه كه تا ساعت 7.30 عصر طول كشيد ، ابتدا  مردي از شهر گم شده نقد داستان  فوق را كه به صورت مكتوب  تهيه شده بود ،قرائت كرد. ( متن فوق را مي توانيد در همين وبلاگ در بخش نقد بخوانيد ) . در ادامه آقاي محمد علي خامه پرست  به خصوصيات داستان و تشخيص داستان از غير داستان پرداخته و گفتند كه بسياري از داستان هاي اين مجموعه خصوصيات و حدقل عناصري را كه بشود آنها را داستان ناميد ندارند و همينطور به مسئله حادثه و رابطه آن با شخصيت در داستان پرداخت و با تئجه به كمبود وقت  فقط داستان در شيشه اي را از مجموعه فوق مورد بررسي قرار داد.پس از آقاي خامه پرست ، آقاي ببري  نيز داستان هاي چشم انداز و  در شيشه اي  را بررسي كرده و با اشاره به جسارت نويسنده در انتشار كتاب  و تحسين وي از اين بابت گفت كه اميدوار است تا داستان نويسان زنجاني نيز حد اقل به صورت مشترك اقدام به ا رائه كار هايشان  بكنند. سخنران بعدي آقاي سلمان كريمي بود كه  به ضعف در ارائه زاويه ديد مناسب در داستان ها و به خصوص در شيشه اي  اشاره كرد و گفت كه البته در داستان مثلث زاويه ديد به صورت مناسب و هوشمندانه اي به كار  رفته است . وي اشاره كرد كه اگرچه اكثر داستان ها پرداخت مناسبي مدارند و لي  در داستان ها مي توانيم شاهد مكاشفه  باشيم ،مكاشفه اي كه اگر چه به خوبي بيان نشده ولي  حداقل وجود دارد . در اين جلسه نيز مثل همه جلسات قبل مشكل  دسترسي نداشتن به كتاب مورد نقد براي اكثريت وجود داشت .در ضمن آقاي محمد فضلي نيز در خلال نقد هاي ديگر و در حين اجراي برنامه ديدگاه هايش را درباره داستان ها بيان كرد . اين جلسه پس از سخنراني دكتر سرامي (اگر درست نوشته باشم) در ساعت 7.30 به پايان رسيد. 
 در ضمن گزارش كامل اين جلسه را كه  احتمالا  توسط  آقاي جليل خاني نوشته مي شود مي توانيد  در همين وبلاك بخوانيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

 

 

 از يوريك كريم مسيحي تاكنون سه عنوان كتاب با نام هاي  "شب سپيده مي زند " "طبقه همكف " و "رويا ،خاطره ،شادي و ديگران"  به چاپ رسيده. كه از ميان اين كتاب ها "شب سپيده مي زند " در باره  نقد فيلم و عكس و دو كتاب ديگر مجموعه داستان هاي كوتاه است. كتاب" طبقه همكف " در سال 82 توسط نشر قصه و "رويا ،خاطره ،شادي و ديگران"  در زمستان 85 توسط نشر چشمه چاپ شده اند. اين نويسنده مجموعه داستان ديگري را با عنوان "جهان تازه داستان" زير چاپ دارد كه به زودي توسط نشر چشمه منتشر       خواهد شد .كتاب اي كه در حال حاضر در اين جلسه نقد مي شود با عنوان "طبقه همكف " مجموعه اي شامل 10 داستان كوتاه است كه در سال 83 نامزد بيست و دو مين دوره كتاب سال در بخش  داستان كوتاه گرديده .

داستان اول اين  مجموعه با عنوان رگبار ماجراي عشق ميان آرزو و نويسنده جواني به نام اميد است .ماجرا از ميان دست نوشته هايي  روايت مي شود كه كتاب فروش آنها  را از ميان "بيش از دو هزار جلد كتاب در حوزه ادبيات و فرهنگ " كه به تازگي به قيمت ناچيزي خريده  پيدا كرده است .  به نظر مي آيد كه كتاب فروش در ابتدا و در انتهاي اين داستان فقط به اين خاطر وارد داستان مي شود  تا  ماجراي اصلي را از ميان دست نوشته هاي آرزو پيدا كرده و روايت كند. اين داستان داراي دو خط داستاني است . اما اين دو خط داستاني تا به انتها از هم جدا مي مانند و به غير از به فكر فرو رفتن كتابفروش در ابتداي ديدن دست نوشته ها و ديدن خبر مرگ داستان نويس جوان در روزنامه و شروع درد زايمان  زن كتابفروش كه به نظر مي سد به عمد در داستان آمده تا شايد حيات دوباره اميد را نشان دهد ، نشان ديگري از ارتباط بين اين دو خط داستاني فرضي نمي بينيم . وجود  رفت و برگشت هايي در روايت مابين اين دو روايت مجزا مي توانست اين دو  را  به كليت يكپارچه اي در خدمت داستان تبديل نمايد . تا استفاده از  اين تكنيك داستاني  يعني روايت ماجرايي از روي دفتر خاطرات يا دست نوشته و نامه كه ديگر بسيار  كهنه و كليشه اي به نظر مي رسد  به خاطر ضعف در پرداخت و فضا سازي ماجراي دوم به نظر نيايد .خود روايت دستنوشته هاي دفترچه آرزو نيز جاي تامل دارد .در جايي از داستان آرزو  مي گويد " ... ارتباط من با دنياي بيرون كاملا قطع است در را قفل كرده ام ،به پنجره ابر چسبانده ام .و گوشي تلفن را به بيرون پرت كرده .ام  " اين  قطع ارتباط با جهان خارج نه آن قدري كه قطع ارتباط شخصيت  در داستان هاي موفقي  مثل زمان از دست رفته مارسل پروست آمده باور پذير به نظر مي آيد و نه چنان كه در داستان تاريك خانه هدايت آمده به درستي روايت مي شود  . و در حد اغراق در توصيف بيزاري آرزو از جهان خارج تنها در سطح باقي مي ماند. پيدا شدن اميد در حالي كه در پوست گاو تازه ذبح شده اي طناب پيچ شده (كه اصلا معلوم نيست چه دليلي برتازه ذبح شدن آن و در كجاي داستان  آمده ) نيز بر اين ضعف ها مي افزايد.     

نمونه ديگري از اين نوع روايت ناموفق را در داستان آخر مجموعه در" مقربين و مان ها" مي بينيم . گذشته از اينكه نثر ترجمه دست نوشته چرمي در داستان  كاملا تصنعي و بي ربط با زمان و مكاني كه نويسنده سعي در القاي آن دارد به نظر مي رسد ،ارتباط خود جوان چراغ قوه به دست و نوشته هاي روي چرم نوشته براي مخاطب در حد حدس و گمان باقي مي ماند.

داستان"چشم انداز " از اين مجموعه نيز اگرچه توصيف هاي زنده اي دارد كه  خواننده را با جريان روايت همراه مي كند اما با اين وجود  داستان موفقي نيست.

 دو   داستان " پيرايش" و"گوشه گيري " داستان هايي معمولي هستند .داستان" پيرايش" روايت پدري است كه پسرش را از دست داده . پسرك، بيماري مهلكي را از طريق تيغ آلوده آرايشگاه اي كه در همسايگي خانه شان قرار دارد گرفته ، يا دست كم پدر  اين گونه فكر مي كند . پدر پس ازمدتي كلنجار رفتن با خود  تفنگش را برمي دارد و آرايشگر را       مي كشد وتصادفاٌ در  جنگل به مردي برمي خورد كه به  دختري تجاوز مي كند .پدر او را مي كشد    "از دوربين ديد كه لاي درخت ها چيزي تكان مي خورد . فاصله زيادي نبود،و او در روشنائي ماه ، توانست دو نفري را ببيند كه سعي مي كردند خود را در ميان درخت ها پنهان كنند."        پدر چنانكه هنگام خواندن يكي از  داستان هاي  مجله اي  در آرايشگاه مي بينيم  زمينه خشم اي مهار ناپذير را در خود دارد ،و حالا كه همه چيز از دست رفته به نظر مي رسد او مثل قهرمانان افسانه اي سر بلند مي كند ،تفنگ برمي دارد و پس از كشتن آرايشگر و مرد توي جنگل ،دوربين آن را روي شقيقه پيرمرد دوره گرد مردم آزار تنظيم ميكند.

داستان" گوشه گيري " درونمايه اي قابل اعتنا دارد ، همچنانكه تمام داستان هاي اين مجموعه و از جمله "توقف ممنوع" درونمايه ارزشمندي دارند .  اما اين دو داستان نيز همانند ديگر داستان هايي كه ذكر آن گذشت ،به آن  اندازه اي كه شايسته آن هستند به خوبي   پرداخت  نشده اند . در توقف ممنوع راوي، راننده ماشين آهويي است كه ترمز هاي آن به خوبي كار نمي كند وپسر خاله پدر ش و مادر و عمويش  را براي ملاقات پدرش كه سكته كرده مي برد. از ابتدا تا انتهاي داستان چندين بار  اين جمله، درباره پسرخاله پدر راوي كه ديدگاهش درباره راوي  به نظر براي او خيلي مهم است آمده : "پسر خاله پدرم  هيچ نگفت .  " راوي پيوسته نگران است كه مبادا ترمز هاي ماشين نگيرد ، مبادا كه عمويش مثل دوران كودكي به او توهين كند ،و مبادا پسر خاله پدرش درباره او فكري بكند. دركل فضاي حاكم بر اين داستان نوعي سر در گمي و نگراني از موقعيتي است كه نه تنها راوي و افراد خانواده اش كه انگار  تمامي مردم در ان گرفتار آمده اند . ماشين ها ، موتور ها و    آدم ها و تمامي عالم  در حركتند بي آنكه توان توقف كردن داشته باشند.

اما قابل اعتنا ترين وتاثير گذارترين داستان  مجموعه" طبقه همكف " داستان " در شيشه اي " است . داستان ماجراي زندگي زني است كه وانمود مي كند با شوهر خيالي بيماري  به نام خسرو زندگي مي كند . همسايه هاي فضول هميشه از چشمي در واحدهايشان او را مي پايند . پسر همسايه روبرو مدام رفت و آمد  او را زير نظر دارد و همسايه پاييني او را براي  برادرش در نظر گرفته، در حالي كه  مينو با خيال مرد بيمار زندگي مي كند . يا از او به  عنوان كسي استفاده مي كند كه امكان مي دهد تا با خيال مرد روياهايش زندگي كند.

در داستان "طبقه همكف "با يكي از زناني روبروهستيم كه در دوران قبل ار ازدواج روياهاي بزرگي در سر ميپرورانند و پس از ان كه ازدواج كردند و دور و برشان را چند تا بچه  قد و نيم قد  گرفت ،كه مدام غر مي زنند و چيز مي خواهند ، و پخت و پز و رفت و روب تمام وقتشان را گرفت ، به ناگهان  به ياد روياهاي جوانيشان مي افتند. سوري در داستان "طبقه همكف" زنيست كه در ابتدا به نظر نمي رسد، قدرت زير پاگذاشتن زندگي كنوني اش  را براي دست يافتن به زندگي ايده ال داشته باشد . اما نويسنده  با زيركي او را در موقعيتي قرار مي دهد ، كه ديگر اين مسئله غير عادي به نظر نمي آيد .. بر خلاف ديگر داستان ها ي اين مجموعه كه اكثراٌبه ناگهان بي هيچ توجيه يا زمينه اي  تمام مي شوند ، اين داستان در جاي مناسبي به پايان مي رسد ونويسنده "سوري " را درست در لحظه سرنوشت ساز پايان داستان در سرگرداني خود رها مي كند.      "به نگراني جلال اهميتي نداد وبه فكر احتمالي هما و مادر جون و ديگران هم . پذيرائي تاريك و تاريكتر مي شد  و او بي حركت بود و فقط صداي خر خر گرامافون شنيده ميشد "

در داستان " مثلث " سه راس مثلث سه شخصيت هستند كه اگرچه هركدام دنيار را از ديدگاه خود مي بيننداما هر سه به نوعي محق هستند . دختري كه غرق شادي اولين روز كارش است . عكاسي كه چون موقع عكس گرفتن زياد حرف مي زند ،ترجيح مي دهد تا از مردم كناره گرفته و ازبالا  از همه چيز عكس بيندازد. و مرد مسلح كه مي خواهد دنيا را از وجود برخي ها پاك كند . 

داستان " نبض من به اندازه نبض شما ميزند" نيز  داستان برادري است كه مي خواهد به برادر كوچكترش نشان بدهد كه تمام دنيا پر از زشتي و پليدي و پر از آشغال است . پر از زباله هايي كه همه شبيه خرت و پرت هايي هستند كه او گوشه اتاق تلنبار مي كند . از گل سر دختر بچه اي كه تصادف كرده ،تا آجري كه خون روي آن تغيير رنگ داده . او در ادامه تربيت برادر كوچكترش ،تصميم مي گيرد تا آشغال هاي بزرگتري را به او نشان بدهد .آشغال هايي كه نفس مي كشند .و گاهي وقت ها زيبا و پذيرا هستند .

 فضاي داستان ها  آكنده از نا امني است .  در تمام داستان هاي مجموعه  احساس ناامني و ترس موج مي زند. ترس  از دست دادن زندگي و معشوقه در "رگبار"، ترس از دست دادن شوهر خيالي در "درشيشه اي"،  وزندگي كنوني و به همان اندازه، زندگي آرماني در "طبقه همكف" . لوله هاي آب مي تركند ،آدم ها غير قابل اعتماد ند و هميشه چيزي براي رنج دادن شخصيت اول داستان وجود دارد .  تمام عالم در" توقف ممنوع" در حركت است . حركتي كه هيچ ترمزو هيچ كنترلي برآن كارگر نيست . آدم ها مي خواهند حرف بزنند و شايد از نامني ها بگويند اما  در دنيا ي  پر آشوب داستان  تنش بين آدم ها (مادر ،عمو ، راوي و پسر خاله پدر ) همان گونه  كه در سطر سطر داستان به آن اشاره مي شود چنان عميق است كه همه ترجيح مي دهند به جاي حرف زدن سكوت كنند.  "مادرم آمد چيزي بگويد ،ديد بهتر است اين كار را نكند . اگر چيزي بگويد ميدان را داده دست عمو.پسر خاله پدرم هم چيزي نگفت ." اما اين حس نا امني و ترس  در بيشتر داستان هاي مجموعه بر عليه فرد خاصي است كه اكثراٌ هم شخصيت اول داستان است و به نظر مي ايد كه مابقي آدم ها با جهان پيرامون متحد شده اند تا بر ناامني  محيط قهرمان داستان! بيفزايند .

روايت در بيشتر داستان هاي مجموعه روايتي خطي است . وبه غير از سه داستان گوشه گيري ،توقف ممنوع و چشم انداز ،مابقي داستان ها از زاويه ديد  داناي كل يا سوم شخص روايت مي شوند .اما در هيچ كدام از داستان ها نويسنده خود را به زاويه ديد مقيد نمي كند . وهر جا كه  لازم مي بيند در ميانه روايت از اول شخص(  در داستان گوشه گيري )  يا سوم شخص ( در داستان  طبقه همكف) تغيير زاويه ديد مي دهد .

توصيف هاي داستان ها نيز به نوبه خود در خور توجه است .  در داستان چشم انداز و در شيشه اي  توصيف ها نقشي كاملا محوري دارد . به نحوي كه اگر توصيف ها را از داستان چشم انداز حذف كنيم ،تقريبا چيزي از آن باقي نمي ماند.ولي  در داستان  در شيشه اي  بر خلاف داستان چشم انداز توصيف ها بر داستان تحميل نشده و بيشتر در خدمت داستان است .

نقش شخصيت ها در داستان هاي اين مجموعه بسيار پر رنگ است . در همه داستان ها بدون استثنا  شخصيت يكي از دو طرف كشمكش داستاني است .  اما طرف ديگر اين كشمكش تمام دنياي داستان است منهاي خود شخصيت اول داستان . در تمامي داستان ها همه بر عليه شخصيت اول داستان هستند . وجالب اينجاست كه  در همه داستان ها حق با همان شخصيت محوري است .نكته جالب اينجاست كه داستان مثلث يا شخصيت محوري ندارد ،يا اينكه گاليا ، كيانا و مرد مسلح همگي شخصيت اول آن هستند .  در داستان هاي   پيرايش  - مثلث   - و نبض من به اندازه نبض شما مي زند ،  شخصيت اول دنيا را پر از زباله هايي ميبيند كه بايد آنها را كشت (پيرايش و مثلث  ) يا   به ديگران نشان داد كه زباله اند ( داستان نبض من به اندازه نبض شما مي زند ). و در اينجاست كه او همانند يك قهرمان حقيقي دست به تفنگ مي برد ، به پا مي خيزد و سعي مي كند از روي  بعلاوه چشمي دور بين تفنگش پليدي ها ي اجتماع را نشانه برود .

  با وجود همه اينها  مجموعه داستان "طبقه همكف " مجموعه قابل تامل و تفكري است . مجموعه اي كه  داستان ها ي آن  از لحاظ محتوايي بسيار ناهمگون هستند . و اگر چه   به نظر مي رسد كه سوژه برخي از داستان ها  سهل انگارانه انتخاب شده اند  .اما به همان نسبت فلسفه عميقي كه پشت داستان "مقربين و مان ها " قرار دارد و همينطور داستان " در  شيشه اي " اين عقيده را ، زير سوال مي برد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

ساعت ۴ الی ۶ روز یکشنبه ۱ بهمن ماه جلسه نقد و برسی کتاب طبقه همکف نوشته یوریک کریم مسیحی  در سالن اجتماعات کتابخانه عمومی سهروردی برگزارر می شود .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

صداي سوت گلوله كه مستقيم و چرخان به سويت مي آيد مثل صداي سوت خمپاره يا توپ نيست كه فرصت به زمين افتادن يا حتي  فكر كردن  را به تو بدهد . اگر سرت در مسير گلوله قرار نگرفته باشد ،بسامد هاي كوتاه و بي شمار گلوله را  كه با فوران هورا را مي شكافد و  براي مغز در حال متلاشي شدن صدايي شبيه سوت گلوله دارد  حس نمي كني .گلوله كاليبر بزرگ فراري به سويت مي آيد . گلوله اي كه شايد كونه پوكه آن نشاني خودي دارد .و گلوله هميشه  كار خودش را مي كند .

جند روز قبل هم كه سر بي سيم چي درست كنار تو متلاشي شد گلوله كار خودش را كرد . بيسيم چي چند روز قبل براتان از آرزو هايش گفته بود . از زندگيش . از نامزدش  برايتان گفته بود  از دختري كه در سالن مطالعه كتابخانه با او آشنا شده بود . از شعر و هنر و ادبيات براي هم گفته بودند  و در تب و تاب روز هاي اول آشنائيشان با هم قرار گذاشته بودند تا وقتي جنگ تمام شد با هم ازدواج كنند .وقتي جنگ تمام شد را كه گفته بود ،همه ناباورانه به لب هاي او چشم دوخته بوديد و بيسيم چي گفته بود " قول داده كه برايم دختري بياورد كه مثل خودش سفيد باشد . با چشم هاي عسلي .كه تابستان ها توي مهتابي خانه مان ،خانه اي كه بعد از ازدواجمان خواهيم خريد ،بنشينيم و براي دختر كوچكمان شعر بخوانيم "و يادش رفته بود كه برتان بگويد نام دخترش را چه خواهند گذاشت .

حرف هاي بيسيم چي كه تمام شد . يكي (چه فرقي مي كند كي )بريتان آواز خواند . به مناسبت پيروزي خياليتان در برابر آن اسير فراري كه حالا مثل تك تير انداز ماهري شكارتان مي كرد و اين روز هاي آخر خواب را از چشم همه تان گرفته بود ،جشن گرفتيد . با دهاني كه پر از گرد و خاك و بوي باروت سوخته آواز خوانديد و با لباس هاي لجن آلود چرك رقصيديد . سر و صدا ها كه خوابيد ،ياد حرف هاي بيسيم چي افتادي كه بالاخره يك روز اين جنگ لعنتي تمام مي شود ومركز به جاي مهمات وآذوقه خبر پايان جنگ را برايتان مي آورد.

و گلوله كار خودش را كرد . سر بيسيم چي متلاشي شد و خون و خرده استخوان و تكه هاي لزج مغز متلاشي شده  روي ديواره هاي چادر پاشيد و سر او مثل نيم هندوانه  متلاشي شده اي  مبهوت و خشكيده بر جا ماند و تو در آن لحظه مي توانستي قسم بخوري كه سر متلاشي شده  در آن لحظه بهت زده بود . و خاطرات سال هاو لحظه هاي زندگي كه همان لحظه نيز  جزئي از آن بود ،همراه تصاويري واضح يا مبهم و مه آلود كه تا لحظه اي قبل ميان رگ  ها و ذره هاي متلاشي شده مغز بيسيم چي محبوس مانده بود حالا ذره ذره در هواي چادر آكنده بود .

چند نفري بيرون دويده بودند و كوه ها و تپه ها را زير رگبار گرفته بودند و مابقي مثل تو سكوت كردند و بي حركت ماندند . كسي براي او سوگواري نكرد . مرگ او هيچ كدامتان را متاثر نكرد . فقط جنازه را  برديد و پشت تپه ها انداختيد و به چادر برگشتيد و تو در سكوتي كه صداي نفس هاتان را منعكس مي كرد به حرف هاي بيسيم چي فكر مي كردي .شب تا صبح تصوري از دختري سفيد با چشم هاي عسلي ،مثل شبحي  ،پاره پاره در فضاي چادر سرگرزدان مانده بود و تو مست عطر شكوفه هاي سفيد زيزفون بودي و زمزمه آهنگي آرام كه چشم هاي عسلي دخترك را خواب آلود مي كرد .

فرداي آن روز قمقمه هاتان را پر كرديد . قسم خورديد كه فراري را زنده يا مرده پيدا كنيد و از هم جدا شديد . و سه روز ديگر كه  دوباره دور هم جمع شديد و تو آمار گرفتي، 4 نفر كم بودند . و شب ها صداي تق تق راه رفتنن عروسكي كوكي يا آوازي محلي  به  صداي برگ هاي زيزفون كه در باد تكان مي خوردند و لالايي  اي كه دخترك چشم عسلي را به خواب مي برد ،اضافه مي شد . اين بار نه آبي براي پركردن قمقمه هاتان داشتيد و نه جيره اي براي تقسيم كردن .وداع كرديد و قسم هنگام جدايي بار پيشتان را مصمم تر تكرار كرديد و هر كدام به سمتي رفتيد .

بيسيم خون آلود را كنار مي زني و راه مي افتي . چشم هايت دره ها و تپه را براي يافتن ردي از فراري مي كاوند . تپه ها را رد مي كني . از دشت مي گذري . شب ها باقي مانده گلوله هايت را به طرف اشباحي كه در ميان درختان جنگل از اين سو به آن سو مي روند و آواز مي خوانند ،شليك مي كني . بوي دود و باروت ،بوي خوش زيزفون ،بوي خاك نمور از ادرار كردن هاي بي تكلف  تو يا هم رزمانت يا حتي اسير فراري در هوا ،در فضاي بالاي سرت  در شكاف سنگ ها و در ميان شاخ و برگانبوه درختان رخنه مي كند .

گلوله كار خودش را مي كند و صداي بسامدهاي بي شمار آن  را كه هوا را مي شكافد و پيش مي آيد ، نه با گوش هايت كه  با ذرات مغزي كه از متلاشي شدن مي هراسد  حس مي كني . فلز سنگين و سوزان ،پوست و گوشت و مغزت را ،فكر هايت را ،خاطراتت را ،آرزوهايت را ،لحظه هاي تلخ و شيرين زندگيت را ،و ترس متلاشي شدن سرت را در هم مي پيچد . تپه ها ،دره ها،جنگل ، خانه هاي روستايي ،چپر هاي دهقانان ،كوره راه ها  و حتي لاي درز صخره سنگ ها پر از خيالات ،آرزوها و فكر هايي مي شود كه بي قرار و نا آرام مثل اشباحي سرگردان  براي پيداكردن جايي براي آرام گرفتن در رگ و گوشت و خون تمام عالم را در مي نوردند .و همهمه حركت  ناپيداشان  در فضاي اطراف طنين مي اندازد . و خيالي خوش مثل بوي عود رگه رگه در فضا آزاد مي شود . خيال اين كه بالاخره يك روز اين جنگ تمام مي شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

 

از اداره كه بيرون آمد خيلي گرفته بود. آسمان ابري بود و حتما دمدمه هاي غروب مثل روزهاي قبل باران ميباريد . آنوقت او بايد در خانه مي نشست و سعي مي كرد بي اعتنا به سروصداي بچه ها وغر زدن هاي يك ريز پروين خودش را با حل كردن جدول سرگرم كند. همه چيز مثل هميشه بود مثل روز هاي قبل . با همكارا نش خداحافظي كرد . و همان جا ايستاد . تاكسي ترو تميزي آمد و چند قدم جلوتر ايستاد. راننده سرش را به عقب برگرداند و چشمك ناشيا نه أي زد كه نصف سبيلهاي كلفت تابيده اش بالا رفت . بعد با نگاه پرسشگرانه اش زل زد به او . بي تفاوت شانهايش را بالا انداخت . راننده زير لبي چيزي گفت ودور شد. . راننده را مي شناخت . پيشترها او را ديده بود . چون بيشتر وقت ها توي آن خيابان كه به نظر او درازترين و كسل كننده ترين خيابان شهر بود مسافر كشي مي كرد . نگا هي به ساعتش كرد كيفش را دست به دست كرد وپياده به راه افتاد. خيابان مثل هميشه شلوغ بود. پير مرد دست فروشي داخل كوچه بساط كرده بود . چند كوچه بالاتر كابل برق پاره شده بود وآدم اداره برق داشت آن را درست مي كرد . جلوتر از او چند تا بچه كم سن وسال در حال راه رفتن كيف هاي مدرسه اشان را به هوا پرت مي كردند و سر راه شاخ و برگهاي درختچه هاي پياده رو را مي گندند . پاسبانيي اسلحه به دست داشت ، سر تقاطع كشيك مي داد . همه چيز تكراري و خسته كننده بود . مثل روزها و هفته ها و ما هها و سالهاي قبل . شايد اگر يك اتفا ق غير منتظره ميافتاد همه چيز عوض ميشد . مثلا ماشيني به يكي از آن بچه ها مي زد . يا ديوار كاهگلي كه پيرمرد بساطي كنارآن نشسته بود . روي سرش فرو مي ريخت و او براي نجات پير مرد كه دست و پايش از زير تو ده هاي خاك و كلو خ بيرون آمده بود وفرياد مي زد مي رفت. يا حتا مي توانست تا كنار پير مرد بدود.

يا شايد بهتر بود كه خودش دست به كار مي شد و منتظر نمي ماند تا اتفاق خارق العا ده أي زندگي را از آن حالت تكراري و خسته كننده بيرون بيآورد . مثلا ميتوانست راننده تاكسي را بكشد . فكر خوبي بود . فردا كه سر كار مي رفت كارد آشپزخانه كوچكي را داخل كيفش مي گذاشت . انوقت موقع بر گشتن هما نجا كنار خيابان مي ايستاد . وقتي كه تاكسي ميآمد سوار مي شد و نا گهان كارد را بيرون مي كشيد و سر راننده را كه با نا با وري به او زل زده بود گوش تا گوش مي بريد . حتا مي توانست پير مرد بساطي را بكشد . يا يكي از آن بچه ها يي كه آن طرف دا شتند سرو صدا ميكردند . شايد هم بهتر بود كه همه اين كارها را با هم انجام ميداد . اول سر راننده تاكسي را مي بريد . بعد سراغ پير مرد بساطي مي رفت وآخر سر هم نعره أي مي كشيد وبه طرف بچه ها كه به دستهاي خون آلود او زل زده بودند حمله مي كرد . تازه پاسبان را فراموش كرده بود . مي توانست با تهديد اسلحه اش را بگيرد وخودش را بكشد . بعد راننده تاكسي و پير مرد بساطي وبعد هم همه آن . بچه مدرسه أي هاي پر سرو صدا را . آن وقت حتما آن زندگي تكراري به اندازه ذره أي تكان مي خورد و همكارانش براي يكي دو روز در بهت و نا با وري فرو مي رفتند . اهالي خيابان براي چند ساعت و اهالي شهر هم كه حتما خبر را توي روز نامه ها مي خواندند. براي چند لحظه زندگيشان دچار هيجان ميشد واز آن حالت يكنواخت بيرون ميآمد .

از روي پل فلزي باريكي كه داخل پياده رو بود پريد . و دوباره به فكر فرو رفت چقدر خوب مي شد . وقتي كه به خانه مي رسيد . پروين خبر مي داد كه آنها را براي عروسي ، مجلس ختمي چيزي دعوت كرده باشند . مثلا براي خواهر كوچك پروين كه وقت شوهر كردنش بود . خواستگار ميآمد . يا يكي از همسايه ها مي مرد و كوچه براي چند روز غرق در پار چه هاي سياه و صداي قاري و مداح مي شد . اما هيچ كدام از اينها . وقتي كه اتفاق مي افتاد . چيزي از آن يكنواختي و كسالت كم نمي كرد . چون او توانسته بود از قبل آنها را حدس بزند . اينكه خواهر پروين عروسي مي كرد و يك سال بعد بچه دار ميشد . چند سال بعد پدرش مي مرد و چند سال بعد تر پدر خودش مي مرد، يا كمي پس و پيش چه اهميتي داشت . همه اين اتفاقات بلا خره يك روز مي افتا دند . و او يا هر كس ديگر مي توا نست آنها را به راحتي پيش بيني بكند . اما حالا كه او حساب كتاب كار دنيا را فهميده بود و سر از بعضي چيزها در آورده بود . حتما آن كسي كه اين برنامه ها را ريخته بود ، بايد عو ضشان مي كرد . يا كاري مي كرد كه قضاياي ديگر ي پيش بيايد. مثلا صبح كه او اداره بود . پروين مي توانست تصادف كرده باشد.

يا خودش توي راه يا حتا دم در با ماشين تصادف كند و بميرد، يا زلزله‌اي جنگي چيزي بشود.

دم در كه رسيد احساس كنجكاوي بدي داشت . حتم داشت كه حالا همه آن حساب و كتابها به هم ريخته واتفاقي افتاده، اتفاقي كه او نمي توانست حدس بزند . كليد را از جيبش بيرون آورد و داخل قفل كرد . هنوز آن را تا نيمه نچرخانده بود . كه در باز شد و پروين كيسه زباله به دست ، وسط دو لنگه در ظاهر شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 


پاسبان مهرآور از نگاه هاي متعجب مغازه دار ها چيزي سر در نمي آورد . وقتي گل فروش هم ،در جواب سوال اوكه سراغ زن جوان را مي گرفت، خيره خيره نگاهش كرد،مهرآور براي اولين بار در زندگيش، از اينكه با لباس فرم و كلاه نظامي توي خيابان راه افتاده بود ،خجالت كشيد
وقت برگشتن شنيد كه گل فروش آهسته با صدايي كه به جيغ زنانه نا خوشايندي مي مانست،به يكي از مغازه دار هاي همسايه مي گفت پير مرد بيچاره .
وقتي از جلوي كليساي ارمني ها رد مي شد،ايستاد واز پيرزني كه توي در گاهي خانه أي نشسته بود،سراغ كشيش پيري را گرفت كه غروب ها براي زن جوان كه از جلوي كليسا رد مي شد، دست تكان مي داد.پيرزن جوابي ندادومهر آور با ديدن قفل بزرگ وزنجير زنگ زده لاي دو لنگه در حياط وهمان نگاه اشنا كه توي چشم هاي گل فروش و قصاب هم بود،جوابش را گرفت. وقتي به اتاقك نگهباني برگشت،دفتر ورود وخروج هاي آن سال را برداشت و وقتي توي ورودي هاي آن سال چيزي پيدا نكرد، به خودش قبولاند كه ديگر جوان نيست و هوش و حافظه سابق را ندارد. در نگهباني را قفل كرد وبه طرف برجك به راه افتاد.رد پاهايش توي اين سال ها روي چمنهاي سبز رنگ،راه باريكي از چمن هاي كم پشت لگد مال شده ساخته بود، كه يك راست تا پاي برجك مي رفت.
از پله هاي برجك كه داشت بالا مي رفت،به نفس نفس افتاد وشروع كرد به شمردن پله ها .سر پله آخر كه رسيد ، هنوز شك داشت كه پله ها بيست وهفت تا شد ،يا بيست و هشت تا .
توي برجك كلاغي روي صندلي نشسته بود وبا چشمان سياهش بيشر مانه به او زل زده بود.كلاغ قار قار ي كرد وبيرون پريد ومهرآور تازه يادش آمد كه ديشب در برجك را باز گذاشته.جاي فضله ها ي روي صندلي را پاك كرد، عينكش را به چشم زد و روي شيشه هاي غبار گرفته را با دست به شكل دايره اي ماليد وتميز كرد.
هوا ،تاريك روشن بود وچراغ خانه ها يكي يكي داشت روشن ميشد .دورتر توي خيابان اصلي ،در نور كم سوي چراغ برق ،سياهي لرزاني به سمتي پيچيدو توي تاريكي گم شد .عينكش را روي چشم جا به جا كرد.صندلي را جلوتر كشيد ودايره تميز روي شيشه را با كف دست ماليد وبزرگتر كرد.و به تاريكي دور دست ها خيره شد.
اولين بار زن را توي اتاقك نگهباني ديده بود يا بيرون آن زن توي نگهباني آمده بود.مهر آور شناسنامه اش را گرفته بود وورودش را توي دفتر ثبت كرده بود.شماره ورودش هم دويست وشصت و يك بود
زن همانجا توي نگهباني رو به روي مهر آور روي صندلي نشسته بود ومهرآ ور سير تماشايش كرده بود .روي همه اجزاي صورت زن دقت كرده بود واز جواني و طراوتي كه مثل نم آبي روي صورت زن نشسته بود ،لذت برده بود.
چشمهاي درشت وابرو هاي پرپشت ،بيني خوش تراش وخط لب ها يي كه ظرافت زنانه قشنگي داشت.و صورتي لاغر ومهتابي كه زيبا هم بود.
زن خواب بود شايد هم نبود ، اما حتما خواب بود كه مهرآور بلند شده بود ، روي صورت زن خم شده بود .و سير نگاهش كرده بود .آن قدر نز ديك كه پوست صورت زن، با آن ريز دانه هاي برآمده كركي، به نظرش مثل پوست زرد آلو،يا هلو آمده بود.
به خودش فشار اورد تا اسم زن يا صدايش را به خاطر بياورد.اما نتوانست وسردرد گرفت .چند دقيقه بعد زن رفته بود ،مهر آور بالاي برجك رفته بود وهمه جا را ديد زده بود. و او را ديده بود كه با حالتي از شگفتي همه جا را تماشا مي كرد.
زن بيرون نگهباني ايستاده بود ومات ومبهوت به علف هاي هرز چاق وچله أي كه از آسفالت درب و.داغون خيابان بيرون زده بودند ،نگاه كرده بود.سر دو راهي گمراه كننده أي كه يك طرف آن بن بست بود وطرف ديگر آن به خيابان اصلي مي رسيد،مكثي كرده بود و راه درست را رفته بود.مدتي توي خيابان اصلي قدم زده بود. كنار پل سنگي ايستاده بود.نگاهي به آن طرف پل انداخته بود.گورستان وجنگلزار آن طرف رود خانه را سير تما شا كرده بود.ومهر آور ديده بود يا حس كرده بود كه زن از تماشاي خورشيد كه اريب از ميان درختان جنگل مي تابيد ،لذت برده.
كنار كليسا كشيش پيري براي زن دست تكان داده بود ومهر آور حسوديش شده بود. زن جوان رديف خانه هايي را ديده بود كه سقف هاي آجر پوششان نور خورشيد را به رنگ شيري چركيني منعكس مي كرد. زنان و دختراني را كه از قاب پنجره ها سرك مي كشيدند ،ديده بود و مرداني را كه تكيه داده به ديوار، يا قدم زنان سيگار هايشان را دود مي كردند.
زن ساعتي توي خيابان ها قدم زده بود ومهرآور چشم كه از او برداشته بود ،او را ميان تصوير شلوغي كه از آن بالا مي ديد ، ميان رديف خانه ها و درخت ها و كوچه ها و خيابان ها گم كرده بود.
عينكش را از چشم برداشت در برجك را بست واز پله ها پايين امد.كنار نگهباني لحظه أي ايستاد.نگاهي به ساعتش انداخت و از همان دوراهي كه به خيابان اصلي مي رفت،به راه افتاد. چيزي تا نصف شب نمانده بود. باد ميزد .گرد وخاك ازروي زمين بلند ميشد .زير نور ماه مي درخشيد و مثل مهي بر سطح خيابان مي نشست.
توي خيابان اصلي باد تند تر مي وزيد.تندباد لابلاي شاخ و برگ درختان مي پيچيد و در سكوت شب صدا مي داد.همه جا چشم گرداند.بعد برگشت به اتاقك نگهباني وهمان جا روي كاناپه درازكشيد صبح كه بيدار شد ،سردرد شديدي داشت.در ها را باز گذاشت و دوباره روي كاناپه دراز كشيد. هوا تاريك روشن بود كه بلندشد.سردردش بيشتر شده بود .چند تا قرص را يكجا بلعيد وليواني آب پشت بند آن سر كشيد.
تا نيمه هاي شب منتظر ماند.همه درها را قفل كرد وازسمت خيابان اصلي ، به طرف پل به راه افتاد.نزديك پل كه رسيد،صداي قدمهايي را شنيد كه داشتند نزديك مي شدند. برگشت و با ديدن زن كه به سويش مي آمد، يكه خورد. زن بي اعتنا به او با قدمهاي بلند از كنارش گذشت .لحظه أي مردد ماند.چند تا تكه سنگ برداشت واز لاي نرده ها داخل رود خانه انداخت. اطراف را ديد زد. بعد كف پل دراز كشيد.چشمهايش را بست و به صداي آرام آب گوش داد.
خيلي از نيمه شب گذشته بود .كم كم دا شت ترس برش ميداشت .از دور دست ها ،صداي پارس سگهاي وحشي مي آمد.بلند شد قدم زد .سيگاري روشن كرد و دوباره سر جايش نشست.
چند ساعت گذشت بادايستاد خورشيدسرزد و هوا روشن شد. اما خبري از زن نبود.نور خورشيد مستقيم توي چشمهايش ميزد.وسرش درد مي گرفت.رفتگر پيري كه خيابان را جارو مي كرد ،او را ديد ودسته جارويش را براي او تكان داد.به رفتگر اشاره كرد تا پيش او برود.و در حالي كه يك دستش را سايبان چشمهايش كرده بود، گفت كه بايد بروند دنبال زن .
رفتگر رفت ومهر آور دو باره دراز كشيد.چند دقيقه بعد رفتگر همراه عده أي برگشت .مهر آور بلند شد.گرد وخاك لباسش را تكان داد.وخواست براي آنها توضيح بدهد كه بايد دنبال زن بروند.اما ته چشمهايش مي سوخت و جايي را نمي ديد. تنها توي تاريكي حرف هاي خودش را ميديد كه مثل تكه هاي سرخ رنگي از دهانش بيرون مي زد.ساكت شد ميان هياهوي مردم صداي جيغ مانند گل فروش راشنيد كه مي گفت:
پير مرد بيچاره
تكه كاغذي را كه كنارش افتاده بود ،برداشت وروي سرش گرفت .صداي پاها را شنيد .كه داشتند دور ميشدند.چند دقيقه بعد تنها صداي باد مي آمد وصداي جاروي رفتگر كه دور ها با آهنگ منظمي كف خيابان كشيده مي شد.
عصر آن روز صداي ازدحام جمعيت را شنيد، كه داشتند، هوش مي كردند. .آدم هايي كه خودشان آن جا نبودند، يا اونمي ديدشان. تكه كاغذي را كه از صبح روي سرش گرفته بود،مچاله كرد و به طرفي كه فكر مي كرد صدا از آن جا مي آيد ،پرت كرد .صدا ها بريد. در ميان صداي باد صداي آشنايي را شنيد كه از دور ها مي آمد.صدا نزديك شد . صداي كفش هاي سبك زنانه أي كه به آسفالت خيابان مي ساييد و دانه هاي درشت شن كه تق تق از زير پاي زن در مي رفت. وصدا مي داد.
چشم هايش را باز و بسته كرد. ديگر چشم هايش نمي سوخت.حتي سردرد نداشت.اما حس مي كرد كه چشمهايش به اندازه يك نعلبكي يا دوري گشاد شده.به صورت زن خيره شد.به آن صورت لاغر ومهتابي كه حالا آب رفته بودو دو چشم درشت كه ته حفره ها مي در خشيد . زن كه از كنارش گذشت،بلند شد و دنبال زن به راه افتاد.
آنها از خياباني كه سقف خانه هايش با آجر هاي كثيف شيري رنگ پوشيده بود،و ديوار هاي سفيد نم پس داده خانه هايش ،شكم داده بود، گذشتند.ووارد خيابان كليسا شدند.جلوي كليسا كشيش پيري كه چمن هاي داخل حيات را آب مي داد.لبخند زنان، برايشان دست تكان داد. از چند تا كوچه وخيابان كه براي مهر آور نا آشنا مي آمد،گذشتند. به ميدان شهر داري كه رسيدند،ميدان را دور زدند وپيچيدند توي خيابان اصلي .
مهر آور كم كم داشت عقب مي ماند.بند كفش هايش را باز كرد .وآنها را بيرون آورد.از پشت به زن نگاه كرد كه با پا هاي لاغر وتني خشكيده ،مثل شبحي در امتداد خيابان راه مي رفت.پاهايش را به چابكي پاهاي بره آهويي ازآسفالت خيابان مي كندو از مهرآور دور ودور تر مي شد.چادر سياه زن كه باد لا به لاي آن مي پيچيد ،تكان تكان مي خورد.
وقتي مهر آور كنار پل سنگي رسيد،پاهايش تاول زده بود و نفسش بالا نمي امد.به سرفه افتاد . با دست به نرده هاي آهني پل چنگ زد .كف پل دراز كشيد.وبه سايه خاكستري زن كه كنار پاهايش دراز و دراز تر مي شد ،خيره ماند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط محمود مرادی  | 

 
Javascripts